X
تبلیغات
لک لبیک یا حسین

لک لبیک یا حسین
 
به نام آنکه ابری را می گریاند تا گلی را بخنداند.
خدایا خودت بخواه بهترین را برای ما


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392 توسط بيدار


تبلیغ انتخاباتی یک فرمانــــــــده لشکر ...


یک صندلی زیر پای خودش گذاشت

و رفت بالا ایستاد، بعد بدون هرگونه مقدمه چینی،

شروع کرد به سخن گفتن:

«بسم الله الرحمن الرحیم.



مِـن بنده گنه‌کار خـِدا،

حسین بصیر هَـسِّمه (هستم)»

.
«ما آمدیم اینجا، از اسلام دفاع کنیم؟ ما آمدیم اینجا، از امام دفاع کنیم؟


الآن که خودمان نیاز به دفاع داریم! این دعواها و این دست به یقه شدن، برای چیست؟
درگیری بین ما فرصتی است، برای دشمن!»

ایشان که صحبت می‌کرد، این جمع چند صد نفری بدون استثنا همه، چشمان شان اشک آلود شده بود، همه به گریه افتاده بودند.
حرفش که به انتها رسید، از سمت پله‌ها آمد، می‌خواست که برود؛ وسط پله‌ها که رسید، گفت
«خودتان توافق کنید، ولی هر که را انتخاب نمودید من نظر دارم» یک ساعتی نکشید که این بچه‌ها به توافق رسیدند،

و با نظر «حاجی بصیر» مسئله فرماندهی آن‌ها حل شد، دیگر تا آخر جنگ کسی چنین اعتراضی، در کل لشکر مشاهده نکرد.



برچسب‌ها: تبلیغات انتخاباتی, سبحان داودی زاده, شهدای دزفول, شورای شهر دزفول
نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392 توسط بيدار

امیرالمومنین (ع): هرکس به وقت یاری رهبـــــرش در خواب باشد،زیر لگد دشمـنش بیدار می شود.
انشاء الله24 خرداد سیلی محکمی به دهان بدخواهان ملت سلحشور و نظام مقدس  جمهوری اسلامی ایران خواهیم زد.حتی با تمام فشار اقتصادی و نداریمان پای آرمانهای شهدایمان ایستاده ایم.زیرا:آن زمان که دشمن به جانمان حمله کرد،شهدا مارا شرمندخود کردند. وخدانکند این روزها که دشمن به نانمان حمله کرده،شرمنده شدا شویم.






آنها با تمام توان مارا تحــــــریم می کنند،

ما با یک بند انگشت آنها را تحـــــــقیر...



برچسب‌ها: انتخابات, رباست جمهوری, ایران اسلامی, جمهوری اسلامی, انتخابات مظهر دمکراسی اسلامی
نوشته شده در تاريخ جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392 توسط بيدار


سالهاست که از عمرشوراها در شهر دزفول و بالطبع در شهرستان دزفول می گذرد.واین نهاد کارگشا ظرفیت بالقوه ای برای خدمات رسانی به شهروندان ما داشته است.بگذریم که چقدر از این ظرفیت در دوره های گذشته بالفعل شد و البته برای چه مقاصدی !!!شهرنودی یا فامیلی!!!از این نیز بگذرین.

آنچه امروز ما رو به تعجب واداشته خیل عظیم دوستداران و احساس تکلیف کنندگان در نهادها و ادارات و حتی کوچه بازار و البته بعضی کفتر بازان عاشق!!! است .که جمعی از این بزرگواران درسالهای متمادی و نیز هم اکنون بر مسند جایگاههای مختلف مشغول به چاره اندیشی برای خدمت به مردم بوده اند!!! و حالا نیز در پی رفع م رجوع کردن مشکلات دیگر مردم!!!

از این نیز بگذریم فقط یک جمله از من کمترین به بعضی از این بزرگوارن (البت بعضیاشونه  که حتی قلی ارزش نصیحتم ندارنه به امون خدا ول کنم):

شهید چمران:می گویند تقوا از تخصص بالاتر است.آن را می پذیرم،ولی می گویم آنکس که تخصص ندارد و کاری را می پذیرد،بی تقواست

.sarbaz-cyberiagha.blogfa.com/


علیرضا زمانی راد رئیس شورای اسلامی شهر دزفول شد



برچسب‌ها: سبحان داودی زاده, شهدای دزفول, شورای شهر دزفول, انتخابات شورای شهر دزفول, شهر دزفول
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392 توسط بيدار
شاید هنوز هم وجــــــــــدان نمـــــــــــــرده باشـــــــــــد...


یک محل را نذری می دهيم،
بی آنکه حواسمـان باشد
نيازمندان، زورشان به صف ايستادن نمـی رسـد ...
و اگـر هـم بـرسد،
از لباســــهايـــشان خجـــــالت می کشند ...



برچسب‌ها: فقر, انسانیت, وجدان, سبحان داودی زاده
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392 توسط بيدار
تقدیم به شهدای شهرم دزفول

خوشا آن روز را که سنگری بود

شبی ، میدان مینی ، معبری بود

خوشا آن روزهای آسمانی

که شوری بود ، سودا و سری بود

خوشا روزی که دل را دلبری بود

غزل خوان نگاه آخری بود

خوشا آن روزها در خط اروند

هوای روضه های مادری بود

و اهل آسمان بودیم آن روز

که قدری بی نشان بودیم آن روز

و نای دل نوای نینوا داشت

و با صاحب زمان(عج) بودیم آن روز

و کاش آن روزگاران گم نمی شد

هوای خوب باران گم نمی شد

صفای جبهه ها می ماند ای کاش

صدای پای یاران گم نمی شد



برچسب‌ها: سبحان داودی زاده, شهدای دزفول
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392 توسط بيدار

  روضه ام روضه ی یک کوچه ست...
کوچه ای تنگ و باریک...
بارها گفته ام خدانکند...
راه یاسی به لاله چین بخورد...

درهای قدیمی را دیده ای؟ ... همان ها را می گویم که ساده اند، تنها کلونی دارند و دق البابی ... نه آن ها که با نقش و نگار و رنگ و روغنی، زینتی یافته اند ... همان ها که وقتی مقابل شان قرار می گیری، تا لحظاتی شاید تنها نقش و نگارشان را بنگری ...
آن درها را می گویم که نجار، ساده و بی تکلف از کنارشان گذشته است ... چند تخته را کنار هم گذاشته و با چند میخ آن ها را به هم وصل کرده است ... شاید هم کمی بی دقت کار کرده است و میخی ...
اگر تیزی میخی از لای چوبی بیرون مانده باشد، ناگاه اگر آن میخ بیرون مانده به دستت بخورد ... دستت را می خراشد؟ ... چه می کنی؟ ... می سوزد؟ ... سوزشش چقدر است؟ ... بی تاب می شوی؟ ...
اگر این تیزی میخ با داغی آتش گداخته شده باشد، چه؟ ... اگر این تیزی با آن داغی، سینه ای را بخراشد، چه؟ ... اگر در سینه ای فرو رود، چه؟ ... می توانی تصور کنی چه می کند؟

این سوی در آتشی گداخته که زبانه می کشد و شعله ور بالا می رود ... آن سوی در بانویی به حمایت از امامش و همسرش پشت در ایستاده است ... و ناگاه ...
با خودت هیچ فکر کرده ای آن مسمار بیرون مانده از لای چوب های سوخته که داغی آتش را هم با خود داشت، تا کجای سینه مادر را خراشید؟ ... چشمان علی چگونه بر هم آمد، آنگاه که ردّ خون را بر در نیم سوخته دید؟ ...
تصورش هم مرا به جنون می کشد ... صبر علی، صبر ایوب را شرمنده کرد و فاطمه ... فاطمه ... فاطمه ...
آرام نمی گیرد این قلم ... پر تلاطم است این دل ... آتش گرفته است این قلب ... و زمزمه می کنند همه ذرات وجودم این تک بیت را

دل من در پی یک واژه بی خاتمه بود .... اولین واژه که آمد به نظر فاطمه بود




برچسب‌ها: سبحان داودی زاده, فاطمه الزهرا, زهرا, س, شهدای دزفول
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیستم فروردین 1392 توسط بيدار
آهسته آهسته



گل شد ، بر آمد پیکرم ، آهسته آهسته

انگار دارم می‌پرم آهسته آهسته
انگشترم ، مهرم ، پلاکم ، چفیه‌ام ، عطرم
پیدا شد از دور و برم آهسته آهسته
آهسته آهسته سرم از خاک می‌روید
از خاک می‌روید سرم آهسته آهسته
جز نیمه‌ ای از من نمی‌یابید ، روزی سوخت
در شعله نیم دیگرم آهسته آهسته
امروز بعد از سال ها زاییده خواهد شد
ققنوس از خاکسترم آهسته آهسته
خوابیده‌ام بر شانه‌ها و می‌برندم … نه
تابوت را من می‌برم آهسته آهسته
آن پیرزن ، این زن به چشمم آشنا هستند
دارم به جا می‌آورم آهسته آهسته
خواندم : پدر خالی است جایش این خبر می‌ریخت
از چشم‌های خواهرم آهسته آهسته
دیگر برای آستین بالا زدن دیر است
این را بگو با مادرم آهسته آهسته


برچسب‌ها: سبحان داودي زاده, مادران شهدا, شهداي دزفول, مجمع خادم الشهدا دزفول
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392 توسط بيدار
تقدیم به مردترین! زنان تاریخ(همسران بزرگوارجانبازان شیمیایی و موجی)

 

میدونی ....!

حالا که روز تولدته من و آبجی می خواستیم قشنگ ترین هدیه رو برات بخریم ولی نمی دونستیم چی بخریم.

دختر خاله می گفت برات یه دست کامل لوازم آرایش بخریم.

می گفت اگه مامانت آرایش کنه زخم های روی صورتش کمتر معلوم می شه...

می گفت :

زشته یه معلم با سرو صورت زخمی سر کلاس بره

می گفت:

شاگردهاش می فهمند شوهرش...

میدونم تو هیچ وقت برای خودت از این چیزها نمی خری

آخه همش رو می دی پول دارو و بیمارستان بابا...

بابا هم که تو رو کتک میزنه...

فحش می ده...

حرف هایی می زنه که ما نمی فهمیم

فقط می بینیم و گریـــــه می کنیم.

من و آبجی خوب می فهمیم که وقتی بابا موجی می شه تو دستای مارو می گیری و می بری تو اتاق دیگه...

بعد می ری تا بابا کتکت بزنه

و موهای قشنگتو بکشه...

من و اون خوب می دونیم چرا این کارو می کنه .

آخه اگه تو نری جلوی بابا اون خودشو می زنه



برچسب‌ها: مردترین زنان تاریخ, سبحان داودی زاده, جانبازان دزفول
نوشته شده در تاريخ شنبه دهم فروردین 1392 توسط بيدار

احساس تکلیفهای دیروز بوی عشق به شهادت می داد .....








.....واینک احساس تکلیفهای امروزکه بوی...میدهد و بوی















برچسب‌ها: سبحان داودی زاده, احساس تکلیف, انتخابات, ریاست جمهوری ایران
نوشته شده در تاريخ جمعه نهم فروردین 1392 توسط بيدار

سردارشهید آل عبدی:

امیدوارم همه بفهمند که عیدی نه پولی است که ترقه می شود و صدا می شود و در فضا از بین می رود و یا بادکنکی می شود و می ترکد و یا دوچرخه ای می شود و بعد از قدری سواری دادن آهن پاره ای می شود و یا لباسی است اضافی که برای مدتی زینتی است و پس از چند ماهی بی مصرف می شود و ... بلکه بهترین عیدی پولی است که کتابی و گفتاری شود ارزشمند که خوانده و شنیده می شود. انسانی می سازد که واقعاً شایسته استفاده از این همه امکانات الهی، زمین، آب، طبیعت و امکانات خدادادی باشد و در نهایت شایستۀ ملاقات «الله» باشد.

این بالاترین مقامی است که یک انسان می تواند داشته باشد؛ اگر انسانها بفهمند!...

 



برچسب‌ها: سبحان داودی زاده, شهید محمد رضا العبدی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هشتم فروردین 1392 توسط بيدار
حضرت حیدر به نام فاطمه حساس بود 

خلقت از روز ازل مدیون عطر یاس بود

ای که بستی راه را در کوچه ها برفاطمه

گردنت را می شکست آنجا اگر عباس بود



برچسب‌ها: فاطمیه, سبحان داودی زاده, خادم الشهدا
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفتم فروردین 1392 توسط بيدار
سر بریدن دختربچه سوری به‌ کدام جرم؟
بای ذنبا قتلت

از آغاز بحران در سوریه برای اینکه رنگ طایفه‌ای به نبردها بدهند، تندرو‌های وهابی و مسلح جنایات وحشتناکی مرتکب می‌شوند و اعدام کودکان، قتل خانواده‌های شیعه، سربریدن آنها را در دستور قرار داده‌اند.تروریست‌های وهابی مخالف بشار اسد در سوریه «دختر بچه» یک خانواده شیعه را در سوریه به طرز وحشیانه‌ای سر بریدند که جرم وی شیعه بودن او و خانواده‌اش بود.

دختر بچه سوری که تروریست‌ها به جرم شیعه بودن خانواده‌اش گلوی وی را بریدند.

طبق آمارهای منتشر شده، تروریست‌ها تاکنون ۱۳۰۰ شهروند شیعی را قتل عام کرده‌اند که اکثر کشته شدگان را شهروندان سوری و عراقی تشکیل می‌دهند.چندی پیش «محمد العریفی»، از سرکردگان شناخته شده وهابی در عربستان از تروریست‌ها خواسته بود تا برای تخریب نشدن چهره شورشیان، از انتشار چنین تصاویری خودداری کنند اما حجم جنایات تروریست‌ها آن‌چنان بالاست که هر روز ابعاد جدیدی از جنایات آن‌ها منتشر می‌شوند.وی در صفحه خود در شبکه اجتماعی «توییتر» از تروریست‌های سوریه خواست به حملات تروریستی و کشتار و ایجاد رعب و وحشت در میان مردم سوریه ادامه دهند اما مانع انتشار تصاویر جنایات خود شوند.مرداد ماه امسال نیز روزنامه القدس العربی در خبری از توبیخ فرماندهان گروه‌های مسلح وابسته به گروهک ارتش آزاد توسط ترکیه خبر داد.این منابع اعلام کردند که توبیخ کنندگان، افسران اطلاعاتی ترکیه هستند که در پی انتشار تصاویری ویدئویی، فرماندهان گروه‌های مسلح را توبیخ کرده‌اند زیرا در این تصاویر رفتار وحشیانه عناصر ارتش آزاد در شهر حلب با کسانی دیده می‌شود که حامی دولت هستند؛ کسانی که ربوده و طوری شکنجه شده‌اند که با ادعا‌ها و شعارهای آزادی‌خواهانه و مسالمت‌آمیز آنان تناقض دارد.در مردادماه امسال نیز افراد مسلح در سوریه چندین سوری را به جرم حمایت از نظام به شیوه‌های مختلف و منزجر کننده اعدام کردند که اعدام با بیش از ۱۰۰ گلوله از فاصله نزدیک و سر بریدن فردی چشم و دست بسته با چاقویی کوچک و به آهستگی [زجرکش] یا پرتاب کردن اجساد حامیان نظام سوریه از ساختمان چند طبقه از جمله این اعدام‌هاست.

*قابل توجه دوستان بزرگوار شیعه؛فکر کنم این یه گوشه از هزاران جنایات تروریستهای سلفی؛وهابی ولائیک درسوریه باشه که دارین می بینین.خداییش غرب با آلت قرار دادن این حیوونای درنده دنبال اینه که ریشه شیعه رو در منطقه بزنه.از همه دوستان بزرگوار عاجزانه تقاضا می کنم حداقل توی فضای مجازی این اخبار رو به زبونهای مختلف نشر بدن تاهمه جهانیان از وحشی گری تروریستهای سوریه و حامیانشون آگاه بشن.خدارو شکر پیروزی هم نزدیکه و خبرهای خوشی بگوش میرسه.*

 اي شـاه ولايت دو عالم مددي

بر عـجز و پـريشاني حالم مددي

اي شير خدا زود به فريادم رس

جز حضرت تو پيش که نالم مددي

(نصرومن الله و فتح القریب و بشرالمومنین و بشر الصابرین)

دوستان حتما نظر بدن و مطلب رو هم کپی کنن






برچسب‌ها: سوریه, دشمنی با شیعه, بیداری اسلامی, سبحان داودی زاده
نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم اسفند 1391 توسط بيدار

قسم به  مین و پوتین ، قسم به سنگر و خاکریز ، قسم به برجک و نارنجک ، قسم به قمقۀ تیرخورده و لبهای ترک خورده ، قسم به مردان خط مقدم  و قسم به زنان پشت جبهه ، قسم به لباس خاکی و قسم به گونیِ خاک ،  قسم به پیکر بی پا و قسم به دست بی پیکر ، قسم به اشک یتیم و قسم به اشک اسیر ، قسم به جان و قسم به خون شهید که همیشه و در همه جا به عشق شما راه بروم به عشق شما گریه کنم و به عشق شما بغض مقدس دشمنان قسم خورده دین و ملتم را در دلم نگه دارم .ای شهیدان !پیش روی شما  زمان رنگ میبازد و من بی اختیار میگریم . به یاد مادرانی که هنوز میگریند . به یاد سینه های ستبری که سپر ناموس وطنم شدند . به یاد  خونهای سرخ و گرمی که به روی خاک سرد ریخت . به یاد پیکری که قطعه قطعه شد تا من و تو  یک پارچه بمانیم . به یاد توقف تپشهای قلبی که نبض آزادگی وام دار اوست که تا همیشه راهت را ادامه خواهیم داد ای شهید.



برچسب‌ها: سبحان داودی زاده, خادم الشهدا دزفول, شهدای دزفول, سرداران دزفول, میثاق باشهدا
نوشته شده در تاريخ یکشنبه سیزدهم اسفند 1391 توسط بيدار

راز



گفت: اگه گفتی چی شد من بعد از این همه مدت چادر پوشیدم؟

گفتم: چه می‌دانم، لابد این‌طوری خوش‌تیپ تری!

گفت: نچ!

گفتم: خب لابد فهمیدی این‌طوری حجابت کامل‌تره مثلاً!

گفت: نچ!

گفتم: ای بابا! خب لابد عاشق یکی شدی، اون گفته اگه چادر بپوشی بیشتر دوستت دارم!!

گفت: نزدیک شدی!

گفتم: آها!! دیدی گفتم همه‌ی قصه‌ها به ازدواج ختم می‌شوند؟ دیدی!!

گفت: برو بابا… دور شدی باز

گفتم: خب خودت بگو اصلاً

گفت: یک جایی شنیدم چادر، لباس “زهرا(س)”ست، خواستم کمی شبیه “زهرا(س) ” باشم.

پای درد و دل هر مادر شهید که نشستیم،
دست هر مادر شهیدی رو که بوسیدیم،
اشک هر مادر شهیدی رو که شاهد شدیم،
همشون فقط یک چیز ازمون می خواستند:
به دوستاتون بگید جگرگوشه ی من رفت تا کسی چادر از سر دخترهای مردم نکشه
بهشون بگید نزارن شیطون وادارشون کنه خودشون با دست خودشون ...
بهشون بگید دل ما خونه
شما بگید!
حالا دیدی وقتی از شهدا می خوای، تو هم مثل اونا مجاهد راه خدا بشی به دلت می ندازن که چادرت...

کسی به حرف ما گوش نمی کنه!



برچسب‌ها: سبحان داودی زاده, دزفول, راهیان نور, حجاب, ایران
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفتم اسفند 1391 توسط بيدار
سلام میرسونم خدمت دوستان بزرگوارم .همه کسایی که براشون عزیزم و برام عزیز...

سالها بود که طوق خادمی که نه! بندگی برای شهدا رو در سرزمینهای نور برگردن داشتم ...

هرچند که خادم خوبی نبودم و همیشه به لطف مادر شهدای گمنام بود که این بنده ناچیز رو در خیل خادمان

امسال رو نمیدونم که بشه یا نه!چون متاسفانه خوزستان نیستم...

بگذریم که خیلی دلم هوای خاک مناطق رو کرده و نشستن و گریه کردن...

سالها بود که نمی دونستم عجب نعمت بی شائبه ای نصیبم شده!همون مثال ماهی که تو آبه رو که یادتون هست؟؟آره همون مثال..

هرچند که خادمی رو محدود به زمان و مکان نمیدونم!ولی تو اون فضا بودن و نفس کشیدن خودش سعادتیه...

اینجا دلم به شهید گمنامی که یه گوشه دانشگاه دفن شده خوشه هرچند که خجالت میکشم زیاد پش اونم بمونم و باهاش خلوت کنم...

آخه حرفی برای گفتن ندارم ......

ایشالله که دوستان مارو از دعای خیرشون بی نصیب نذارن که ما دستمون اینجا از اون فضای معنوی کوتاهه و پامون لنگ...

فعلا یا علی




برچسب‌ها: سبحان داودی زاده, خادم الشهدا, سرداران شهید دزفول

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم اسفند 1391 توسط بيدار

 

چادر!ميراث حضرت زهرا(س).....

امروز چادرم گرفت به بخاری و سوخت
بله.... چادرم! همون چیزی که از عشق به بندگی خدا بهش رسیدم و بهم عزت داده
چادرم! همون چیزی که تاج بندگیمه و منو حفظ کرده
چادرم! همون چیزی که خدا برام انتخابش کرده و منو نسبت به همه اونا که ندارنش برتری بخشیده
چادرم! همون چیزی که باعث میشه به جای خودم شخصیتم رو ببینن
و اینجا در سرزمین من چادر خیلی ارزش داره ولی نه ارزش معنوی.....
همه بسیج شدن تا ارزش مادیش رو بالا ببرن تا از معنویتش کم بشه
و تازه امروز وقتی برای خرید چادر رفتم فهمیدم که:
اینجا دیگه لازم نیست خودت رو خسته کنی تا یک دختر خانم رو به حجاب برتر علاقه مند کنی چون اینقدر گرونه که پول خریدشو نداره
اینجا دیگه لازم نیست سعی کنی بهترین و با کیفیت ترین چادر رو بپوشی و بهش افتخار کنی چون اینقدر گرونه که پول خریدشو نداری
اینجا دیگه لازم نیست از خریدن چادر لذت ببری و برای پوشیدنش ذوق و شوق داشته باشی چون اینقدر گرونه که پول خریدشو نداری
و من دلگیرم از اینکه دختر محجبه ای را به خاطر چادر کهنه اش به تمسخر گرفتند چون اینقدر گرونه که او پول خریدشو نداره
و من دلگیرم از اینکه در سرزمین من، در سرزمین شیعه نشین، مهد حجاب، جایی که دخترانش الگو از دخت پیامبر میگیرند ارزش
مادی حجاب برتر به اندازه ای است که دوستم می گفت:
(حجاب برتری را که تهیه کردنش پدرم را شرمنده من میکند دوست ندارم)
و من دلگیرم از اینکه اینجا دیگه تلاش برای نگهداری چادر بخاطر حفظ ارزشش معنویش نیست به خاطر اینه که اینقدر گرونه که....
و من دلگیرم از اینکه چرا دشمن میلیون ها دلار خرج نابودی جوانان ما میکند و ما برای حفظ همین اندک دختر محجبه قیمت چادر را
کمی کاهش نمی دهیم
و من دلگیرم از اینکه مادیات میخواد حجاب برتر رو از دختران سرزمین من بگیره و دشمن خرسند از این موضوع تمامی محصولات
خودش رو با ارزان ترین قیمت داره آماده میکنه.....




برچسب‌ها: سبحان داودی زاده, چادر, مسلمان واقعی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391 توسط بيدار
این آقا داماد وقت نماز یه گوشه ماشین عروسو پارک کرد و نمازشو به جا آورد...

همین......


بهتره هممون یاد بگیریم .اول خودم..........



برچسب‌ها: سبحان داودی زاده, نماز خواندن, مسلمان واقعی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391 توسط بيدار

گرامی باد یاد و خاطره سرداران شهید دزفول در عملیات غرور آفرین والفجر 8

از شهید عبدالحمید صالح نژاد گرفته تا شهید عبدالحمید محمود نژاد




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هجدهم بهمن 1391 توسط بيدار

دزخادم:اولین یادواره تخصصی سردار شهید حاج احمد هدایت پناه در شامگاه هشتم بهمن ماه 1391در سالن آمفی تئاتر سازمان تبلیغات اسلامی شهرستان دزفول برگزار گردید.این برنامه که از سلسله نشستهای تخصی مجمع و به همت کارگروه مراسمات مجمع خادم الشهداء برگزار گردید.با توجه به شخصیت والای این سردار بزرگ اسلام شماره 12 نشریه تخصصی مجمع نیز به ایشان اختصاص یافت.در این برنامه که با حضور قشرهای مختلف مردم شهرستان ونیز حضور خانواده معزز این شهید بزرگوار آغز شد جناب آقای صفربناء از دوستان وهمرزمان این شهید به سخنرانی و خاطره گویی پرداختند.

 



برچسب‌ها: مجمع خادم الشهدا دزفول, دزفول, شهدای دزفول, حاج عبدالكريم أرمات, خادم الشهدا
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یازدهم بهمن 1391 توسط بيدار
طراح قالب : { معبرسايبري فندرسک}