شهــید حسین بیدخ: میرم تا تو بیایی، این راه اگر بی یاور بماند، زندگی را از من دزدیده ای.

آخرین مطالب
»تلخ ترین تصویر از غـــــــــــــــــــــــزه....
»متــــفاوت.......
»باز هم غزه.............
»فقط و فقط زنــــــــده بمان...........
»توبه......
»دیپلماسی فوتبال
»خلبان دزفولی،عراقی.........
»مجمع خادم الشهدا..............
»عـــــــــزت یعنی همین.......
»زائـــــــر..............
»سوغــــات جنـــــــوب...........
»به یاد تمامـــی فرزندان شـــهدا.....
»خدانگهدار.....
»بشــــارت حضـــرت منجی...........
»تقدیم به حمید عـــزیزم......

فقط می خوام نظـرتون رو بادیدن این تصـویر بنویسین.....

فکر کن میخوای با این پدر همدردی کنی.....

واقعا چی باید گفت؟؟؟؟

 


برچسب‌ها: تلخ ترین تصویر از غزه, تلخترین عکس غزه, سبحان

همین مطلب
 نویسنده بيدار در دوشنبه سی ام تیر 1393  20:0

 

كــل نفـــس ذائقه المـــوت

هر نفســـي مـــزه «مرگـــ »را خواهــــد چشيد…

آنانكه به هـــزاران دليل زندگي مي كنند نمي توانند به يك دليل بميرند و آنانكه به يك دليل زندگي مي‏كنند با همان دليل نيز مي ميرند.

   ***  بعد از يك عمر خنده حال بايد نشست و بر يك عمر اشتباه رفتن و نفهميدن گريست ديگر جاي خنده نيست آخر دليلي بر خنديدن نيست آخر در كجاي دنيا انساني كه بين بهشت و جهنم در رفت و آمدست خود را به خنديدن خوشحال ميكند.

  

***خـــواهرم حجاب تو سنگري آغشته به خون من است. ميدانم بالاتر از آنهائيكه سفارش به پوشش و حجاب تو را كنم ولي بدان تفنگي كه در دست من است چادري است كه بر سر توست. اگر ميل به حفظ اسلام داري چادرت را سلاحم بدان.

   ***بـــرادرم زندگي چند صباحي بيش نيست، نيامده ميگذرد، آنچنان سريع مي گذرد كه آب رود به دريا مي پيوندد. چنان زندگي كن كه فرداها براي رفتنت وحشتي نداشته باشي.

برادرم امـــام را تنها نگذاريد كه فردا بايد به غم اين اشتباه افسوس‏ها خوريد، فقط اين را بدانيد كه اگر او نبود ما هنوز مي بايست سر صف سينماها بسر و كول هم بزنيم، در سالنهاي قمار بدعوا بپردازيم حس حقارت و كوچكي ما را عذاب دهد، بخدا من او را افتخار دينم و ملتم ميدانم و باعث افتخار خودم. با جانم، با ذره ذره وجودم در خوابم در زندگانيم، در شليكم، در نمازم، به هنگام نيازم، بهر جا، در هر كجا با هر زبان او را دعا مي كنم، تو نيز او را دعا كن. اگر او نبود هنوز ما بايست ذلت پذيرش ظلم را بخاطر مصلحتي پوچ بپذريم، اگر او نبود ما از مسلمان بودن خويش هيچ چيز نداشتيم جز نمازي كه نماز نبود و روزه اي كه جز كرسنه بودن فايده اي در بر نداشت.

نمي دانم تو او را چه ميداني، من او را مسلماني مجاهد، مجاهدي مؤمن، مؤمني عابد، عابدي سركش، سركشي متواضع، متواضي پيروز، پيروزي ساكت، ساكتي خروشان و خروشاني ساكت مي‏دانم او را دعا مي كنم تو هم او را دعا كن.....

قسمتی از وصیت نامه سیاسی فرهنگی شهید حسین بیدخ

 


برچسب‌ها: شهید حسین بیدخ, شهید بیدخ, بیدخ, حسین بیدخ, شهدای دزفول

همین مطلب
 نویسنده بيدار در جمعه بیست و هفتم تیر 1393  0:22

 

باز هم غــــزه و باز هم رنج و خـــــــــــون و ضجه....

ضجه و شیون مادران داغدیده،مادران پراز غصه و غم و آوارگی…

وباز هم سران شکم باره عرب خفته در زیر چادر زنانشـان ...

و این فریاد بی صدا و بغض های درگلو مانده دخترکان و پسر بچه های فلسطینیست که درگلو خشک می شود وکسی را توان شنیدن آن نیست ……

ندای هل من ناصر غـــزه گوش زمان را پرکرده است و آیاهنوزهم هستندکسانی که می شنوند ندای شاه غیرت امیرالمومنین علی (ع)  درمورد ربودن خلخال از پای آن زن یهودی راکه همچنان هم گوش فلک را پرکرده است:

اگر مسلمانی ازاین غــم بمیرد براو عیبی نیـست.....

حال آنکه آن خلخال بخشی از مال یک انسان بود نه جان و آبرو و ناموس او....

ولی اکنون که جان و مال و ناموس مسلمانان در غزه مظلوم مورد تجاوز قرار می گیرد کجا هستند سران شکم باره عرب که ندای انا مسلم سر می دهند و در وقت پیکار نه جانب مظلوم که همیشه در پشت و جلوی صحنه سمت ظالم را گرفته اند...

و این ماییم و ادعای شیعه شاه نجف و سالار کربلا ومهدی موعود(عج) بودن که اگر برای ریز و درشت و کوچک و جوان غزه جان ندهیم حداقل می توانیم در شبکه های اجتماعی صدای مظلومیت آنان را به سرتاسر جهان برسانیم...

برخیز که در عشق خطر باید کرد

در راه خدا سینه سپر باید کرد

از غزه صدای العطش می آید

یاران حسین (ع) را خبر باید کرد

پس یاعلی.........


برچسب‌ها: باز هم غزه, غزه, شیعه, مسلمانان

همین مطلب
 نویسنده بيدار در چهارشنبه هجدهم تیر 1393  23:38

از خاکِ خودت محافظت کن، غــزّه!

از این‌همه گل مراقبت کن، غـــزّه!

تا لحظۀ زیبای شکفتن در خــــون

با جان و تنت مقاومت کن، غـــزّه!

این روزها که فکرم شدیدا درگیر مسائل عراق بود و حتی اتفاقات سوریه هم برام حاشیه نشین شده بود اصلا فکرشم نمیکردم که دوباره آل صهیون بخوان به نوار غزه حمله کنن.بهانه های خوبی هم داشتن از ربوده شدن سه نظامی خودشون که بعدا مرده بدستشون رسید تا گم شدن یه زن توی سرزمینهای اشغالی...

فکرشم نمیکردم که قراره دوباره غزه زیر سم سگهای هار آمریکایی لگد مال بشه و در این ماه عزیز خیلی از مادران فلسطینی عزادار....

سفره افطار که باز میشه ذهنم دوباره میره به سمت غزه و سختیها و شکنجه های غیر انسانی....

نمیدونم که چرا اینقدر بد شدم و فقط به همین ناراحتی اکتفا میکنم.جنگ 22روزه که بود، چقدر این ور و اونور زدیم از دادن بیانیه تا چاپ خبرنامه ها تا گرفتن همایشهای حمایتی فراوون، ولی الان......

خدا ما رو ببخشه که در قبال دیدن ناراحتی و مشقت هم کیشان خودمون در غزه فقط سکوت میکنیم..فقط سکوت!!!

امام خمینی (ره):

می‏جنگیم؛ چرا که مرد جنگیم. ما انقلابمان را به تمام جهان صادر می‏کنیم؛ چرا که انقلاب ما اسلامی است. و تا بانگ لا اله الا اللّه‏ و محمد رسول اللّه‏ بر تمام جهان طنین نیفکند مبارزه هست. و تا مبارزه در هر جای جهان علیه مستکبرین هست ما هستیم. ما از مردم بی‏پناه لبنان و فلسطین در مقابل اسرائیل دفاع می‏کنیم.باید همه بپا خیزیم و اسرائیل را نابود کنیم، و ملت قهرمان فلسطین را جایگزین آن گردانیم.

 ***این معنا که «نمی‏شود با قدرتهای بزرگ طرف شد» را از گوشهایتان بیرون کنید. شما بخواهید، می‏توانید؛ زیرا پشتیبان شما خداست.

تا کی باید قدس شما در زیر چکمۀ تفاله‏ های امریکا، اسرائیل غاصب پایکوب شود؟ تا کی سرزمین قدس، فلسطین، لبنان و مسلمانان مظلوم آن دیار در زیر سلطۀ جنایتکاران به سر برند و شما تماشاچی باشید، و بعض حکام خائن شما آتش بیار آنان باشند؟


برچسب‌ها: فلسطین, غزه, صهیونیزم, صهیونیسم, ایران

همین مطلب
 نویسنده بيدار در شنبه چهاردهم تیر 1393  22:21

سلام برهمه دوستان عزیز...

رمضان الکریم رو به همه عاشقان الهی تبریک عرض می کنم...

شرمنده چند وقتی نبودم.چند وقتشو رفته بودم راهیان نور غرب.ولی دلیل مهم غیبتم "گناه وار"بودنم هست..

دل یه بنده خدایی رو بدجور شکستم که خیلی برام گرون تموم شد...ازش طلب عفو و بخشش میکنم..هرچند که بخشیدن یک گناه کار مثل من خیلی سخته...

تصمیم گرفتم تا یکم بهتر نشدم و توبه واقعی نکردم دیگه ننویسم .ایشالله خدا توبمو قبول کنه.سخت به دعاتون محتاجم...

یه مطلب زیبا براتون گذاشتم ایشالله به شرط دعا استفاده کنید...همتون رو دوست دارم...

*************

خاطراتی از اولین شهید ایرانی راه قدس

شهيد محمّدحسين اثني عشري در سال 1337در خانواده اي مذهبي در دزفول چشم به جهان گشود و تحصيلات ابتدايي خود را در همان شهر به پايان رساند.

او همراه با شهید محمد منتظري عازم جنوب لبنان شد.طبق اظهار نظر همرزمانش در آنجا رشادت هاي زبانزد همه بود و چون از نظر فني مهارت داشت در آنجا وسيله اي طراحي مي نمايد كه بتواند توپ هاي سنگين را حمل كند تا رزمندگان در جبهه به دشمن ضربه هاي زيادي وارد كنند.

گويي نيروهاي رژيم صهيونيستي آن شهيد را شناسايي كرده بودند و در عملياتي كه در تاريخ59/10/9در جنوب لبنان كه به فرماندهي او صورت گرفت با اصابت خمپاره به شهادت رسيد و پيكرشان در جنوب لبنان به خاك سپرده شد.

فلسطــین

صحبت رفتنش به فلسطين پيش آمد مادرم، مخالفت كرد؛ به او گفت: مي خواهم برايت بروم خواستگاري. گفت: مادر! فعلا حرف خواستگاري را نزن. يك دوره 6 ماه آموزش چريكي مي ببينم زود بر مي گردم. مادرم گفت : بلايي سرت بياد من از غصه تو دق مي كنم. جواب داد : مادر چه تو، چه يك مادر فلسطيني ، فرقي براي من ندارد . من مادر دارم ، جوانهاي فلسطيني هم مادر دارند ، بالاخره همگي راضي شديم.(خواهر شهيد)

شهــادت

خبر شهادتش را از تلويزيون شنيديم توي باغ اطراف شهر بوديم ، چون شهر را مرتب موشك و خمپاره مي زد، براي برگزاري مراسم اومديم شهر ، براي مجلس ترحيم ، مسجد جامع مملو از جمعيت شد ، از سفارت كه اومدند گفتند :به همراه عده اي از رزمندگان فلسطيني و لبناني توي قايق بودند در سواحل لبنان كه خمپاره دژخيمان غاصب قدس قايق رو هدف مي گيرد. بعد از شهادتش هم دكتر چمران در سخنراني خود در دانشگاه تهران از رشادت شهيد محمد حسين اثتي عشري ياد كرد.(خواهر شهيد)

زرنگي و توانمندي

اول آشنايي مون از باشگاه ور زشي بود ، محمد حسين پرورش اندام كار مي كرد ، خيلي سر حال و زرنگ بود ، اسب سواري هم بلد بود ، خيلي سريع همه چيز را ياد مي گرفت ، از كار فني وميكانيكي تا آشنايي با اسلحه وباز و بسته كردن وتنظيف سلاح، تظاهرات كه شروع شد، هميشه با هم مي رفتيم ، ولي چون جوان و قبراق بوديم ، هيچ وقت دستگير نشديم.(استاد محمد نصيرپور؛دوست شهيد)
 

 


برچسب‌ها: شهید محمدحسین اثنی عشری, شهدای دزفول, سبحان داودی زاده

همین مطلب
 نویسنده بيدار در چهارشنبه یازدهم تیر 1393  20:13

ایــــران - نیجــــــریه

دیپلماســــی فوتبال

یک بازی برای صدور انقلاب...

امام خامنه‌ای در بیانات خطبه‌های نماز جمعه تهران در تاریخ 1388/6/20، خاطره‌ای از یک قهوه‌خانه در شمال آفریقا تعریف می‌کنند و می‌گویند:«یک حکومتی هست که هرچه غارتگر بین‌‌‌‌‌‌المللی است، با او مخالف است؛ هرچه زورگوی بین‌‌‌‌‌المللی است، با او مخالف است؛ هر دولت دارای سابقه‌‌‌‌‌ی سیاه استعمارگری با او مخالف است؛ هر سرمایه‌‌‌‌‌دار صهیونیست خبیثی با او مخالف است. خوب، این مخالفتها مایه‌‌‌‌‌ی افتخار است؛ اینها که نباید کسی را بترساند. موافقینش کی‌‌‌‌‌هایند؟ ملتهای مؤمن در سرتاسر دنیا موافق با او هستند؛ ملتهای مسلمان، غیر ایرانی؛ در آفریقا، در کشورهای آفریقای شمالی، در نقاط مسلمان‌‌‌‌‌نشین آفریقا، در آسیا، تا اندونزی، تا مالزی، در کشورهای عربی، غیر عربی، در اروپا، جماعتهای مسلمان، ملتهای مسلمان، دوستدار او هستند، هوادار او هستند.»

نیجریه از معدود کشورهای آفریقا است که دارای جمعیت قابل توجه شیعه است، مرکز شیعیان نیجریه در شهر «زاریا» در ایالت کادونا واقع است، اما آمار دقیقی از جمعیت مسلمانان شیعه نیجریه در دست نسیت و در آخرین گزارش در این رابطه شبکه BBC شیعیان این کشور را تا 7 میلیون تن اعلام کرد.

ایشان ادامه می‌دهند:«در مسابقه‌‌‌‌‌ی فوتبال چند سال قبل، تیم ایرانی بر تیم مقابلش پیروز شد. توی قهوه‌‌‌‌‌خانه‌‌‌‌‌های یکی از کشورهای شمال آفریقا جوانها نشسته بودند، گلزن ایرانی که گل میزد، اینها کف میزدند. یکی به آنها گفت شما که کشور خودتان نیست، چه کار دارید به اینکه بازیکن ایرانی مثلاً یک گل زد توی دروازه‌‌‌‌‌ی طرف مقابلش، که او هم دشمن شما نیست. میگفتند پیروزی ایران، پیروزی ماست؛ حتّی در میدان فوتبال! اینها قیمت دارد.»


برچسب‌ها: سبحان داودی زاده, ایران, نیجیریه, انقلاب اسلامی

همین مطلب
 نویسنده بيدار در دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393  22:58


آن شیر دلاور که زبهر طمع نفس / در خوان جهان پنجه نیالود، علی بود

شاهی که وصی بود و ولی بود، علی بود / سلطان سخا و کرم و جود، علی بود . . .

میلاد امیرالمومنین ،علی ابن ابیطالب برهمه دوستان عزیز مخصوصا برادران مبارک باد.

یه خاطره زیبا و جالب براتون آوردم که ایشالله مورد توجه دوستان قرار بگیره...

************

خلبان دزفـــولی،عـــــراقی!!!

در يكي از روزهاي آفتابي فصل زمستان خفاشهاي دشمن در آسمان آبي شهر دزفول ظاهر شدند. وآرامش اهالي متدين شهر را با انفجار موشك‏هاي هوا به زمين و شكستن ديوار صوتي به هم زدند. اين حادثه چيز جديدي نبود و مردم به آن خو كرده بودند. اما يكي از هواپيماهاي جنگي دشمن كه در ارتفاع بسيار پايين پرواز مي كرد و تمام موشكها و بمب‏هاي خود را هنوز بر سينه داشت، تعجب مردم را دو چندان كرده بود. عليرغم اينكه در آن وضعيت بحراني ، هواپيماي مزبور حتي با تير بار خود مي توانست به اهداف پليد دشمن در قتل عام مردم بي دفاع جامة عمل بپوشاند، امّا همچنان در ارتفاع بسيار پايين، شهر را دور مي‏زد و ظاهراً قصد فرود داشت ولي هيچ مقام نظامي نمي توانست به دشمن قسم خوردة اسلام اعتماد كند و در نتيجه اجازة فرود در باند فرودگاه نيافت، لذا خلبان با رها كردن هواپيما در چند كيلومتري شهر و نجات دادن خود ، غائله را خاتمه داد.

وقتي كه سراسيمه همراه با جمع كثيري از مردم ، خود را به محل فرود خلبان رساندم با كمال حيرت متوجه تسلط كامل او به زبان فارسي شدم و بعدها دريافتم كه پدر بزرگ او دزفولي بوده و براي كسب علوم ديني به نجف اشرف سفر كرده است و اينك نواده‏اش با اين كار، خود به آغوش وطن پدريش بر مي گشت. گويي پرستوهاي مهاجر نيز با من مي خواندند:

هركسي كو دور ماند از اصل خويش         باز جويد روزگار وصل خويش


برچسب‌ها: امام علی, ع, دزفول, شهدای دزفول, سبحان داودی زاده

همین مطلب
 نویسنده بيدار در سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1393  12:13

سـلام دوستــــــان....

عرض تبریــــک وتهنیت به میمنت میلاد پنجمین اختـــــــــر تابناک آسمان امامت و ولایت حضــــرت امام محمد باقر(ع) وحلول ماه مبارک رجب..

همچنین عرض تبریک دارم خدمت دوستان بسیار خوبم در مجمع خادم الشـــــهداء شهرستان دزفول چهارمین سالگرد تاسیس مجمع رو....

بگذریم که در راه تاسیس این مجمع چه دردسرها و ناملایماتی که ندیده و نشنیدیم.ولی با اتکا به عنایت شهداء و مسیر برحقمون خداروشکر تونستیم در حد بضاعت خودمون گامی هرچند کوچک در راه زنده نگه داشتن یاد شــــهداء برداریم.

نمونه اون هم تاسیس این مجمع درپنج استان دیگه بود.

خوب بگذریم....

چنـــدتا مطلب زیـــــبا براتون آماده کردم که ایشالله مورد قبلتون واقع بشه...

************

دوباره با حسین برگشتم..........
باز هم با شهیــدحسین بیدخ  کار داشتـــم.

اینبار نمیدوستم دیگه باید با این وضع سیاست خارجه کشورمون این عقل ناقصمو چطوری جور کنم...

درحالیکه چند سال پیش ولی امر مسلمین جهان این مقطع حساس  رو پیچ تاریخی بزرگ نامیدند ،در آواخر دولت قبل و دولت کنونی متاسفانه یک ضعف بسیار عمیق در گسترش روابط و تهاجم به قلب بنیان کفر و استکبار رو شاهدیم..

یادش بخیر چندسال اول دوره آقای احمدی نژاد با هر بار سخنرانی ایشون در سازمان ملل و دیگر نهادهای بین المللی احساس غرور و سربلندی از ابراز مواضع صریح انقلاب خمینی کبیر(ره) ما را مست و سرخوش می کرد...ولی حالا چی؟

ضعف و ترس از یک بمب آمریکا(به  زعم وزیر خارجه ضعیف اکنون کشورمون)ما رو از دوستانمون در آسیا،آمریکای جنوبی و جنبشهای آزادیخواه در سرتاسر دنیا دور نموده است.و فقط و فقط دست و چشم مسئولین دولتمون به حرف و دهن چهارتا احمق توی آمریکا و سازمان ملل هستش......

با این اوضاع دوباره دنبال دست نوشته های شهید حسین بیدخ رفتم ببینم اون برای دردم چه حرفهایی داره که.......


«نفر سمت راست،شهید بیدخ»

حسین گفت:

باز هم دوباره سرنوشت حکم به این داده، که ما باید همه سختیها و دردها راپذیرا شویم، تا فردای خویش را خود تأمین کنیم. مهم نیست. برای نپذیرفتن زور، درد را می پذیریم...

 بگذار برادرانمان، عیدیان ها ، قاسم زاده ها ، شوشی ها ، شهیــد شوند ، پاره شوند ، اما ما را تحمل پذیرش ظلم نیست.... مهم نیست چقدر درد می کشیم.....  سختـــی ها را پذیرا می شویم.....
مهم ، مهمتـــر دیگری است بنام اســــلام...........

 ما را تحمل این نیست که پای هیچ مزدوری به خاکمـــان رسد ودست هیچ مزدوی به ناموسمان....

ما وارثان خط ســـــرخ تشیــــع ایم....پیروان پاک علییم......جانبازان محمدیم...... همرهان خمینی ایم و وارثان خطـی ســـــرخ از خــــــون بر صفحه خونبــــــار تاریخیــــم.....
ابــوذر، میثم تمــار، عمـــار، بـــلال ، اینان همــرهان ما ، همــدردان ما ، هم کیــشان ما ، وهم کاســـه های ما هستند. ما در زمانـــی و آنها در جایـــی...

آنان "نــه" گفتند و ما را جز "نــه" گفتن چاره ای نیست. دیگــر حاضر نیستیم دست را به علامت تســلیم بالا بریم. ســـالها بردیم ، حالا دیگر "نـــه"......
دین ما و راه ما با "نـه" آغاز شد ، و ما نیز راهمان و دینمان با "نــه" شروع شد. و تا ابد هرگز و هیچگاه در هیچ جا "نـــه" ما آری نخواهد شد. .....

«سالها و قرنها همراه مسیـــر رودهای دنیا حرکـــت کردیم. در منجـــلابها غرق شدیم. در آبشــارها به دره افتادیم. اما دیگر هرگز در مسیر آنان شـــنا نخواهیم کرد.شاید طاقت نیــاوریم.اما آنگاه آن رود فقط جســـد ما را با خود خواهد برد، فقط جســد مــارا.... زنده ما هـــــرگـــز در مسیــــر رود حرکت نخواهد کرد.»  



برچسب‌ها: شهید حسین بیدخ, شهید بیدخ, بیدخ, حسین بیدخ, شهدای دزفول

همین مطلب
 نویسنده بيدار در جمعه دوازدهم اردیبهشت 1393  13:29

سلام بر دوستان باصفا ومهربون......

شرمنده بازم یه هفته ای تاخیر داشتم....

نائب الزیاره همه دوستان توی مشهد الرضا(ع) بودم.برا همه دوستان اگه قابل بودم دعا کردم...

جاتون خالی یه روز هم برا نهار مهمون دارالضیافه حرم بودیم.....

دوتا داستان واقعی زیبا براتون گذاشتم.سعی کردم واقعایات جنگ رو حتی اگه تلخ باشه براوت بذارم.

بــــرادر كوچـــك.......

(كمك كنيد كمك كنيد يك بيل بياوريد پدر و مادر و برادر كوچك اينجا زير آوار مانده‏اند.) درست به خاطر دارم كه در آن شب ، پسر بچه اي گريه كنان جملات بالا را تكرار مي كرد . در پي تهديد دشمن زبون مبني بر و مشكباران شهرهاي مسكوني ، در آن شب بغض آسمان تركيده بود و موشكهاي بي شرم بر سر مردم بي دفاع دزفول فرود آمده و در يك لحظه مناطق وسيعي را به ويرانه تبديل كرده بود گرد و غبار غليظ همه جا را فرا گرفته بود از در وديوار بوي خون عزيزان به مشام مي رسيد با وجود سن كم به خانه آمده ويك بيل بهمراه بردم مردم داغدار بدون هيچ وسيله اي آجرها و آوار را كنار زده وسعي بر نجات مصدومين داشتند . بيل را به آنها داده و خودم كنار ماندم چيزي نگذشت كه ناگهان صداي تكبير جمعيت مرا متوجه پسر بچه اي كرد كه گريه كنان به سمت جسد پدر خود مي شتافت از اين صحنه بسيار ناراحت بودم و با پايم خاكها را كنار مي‏زدم كه ناگهان انگشت يك بچه از زير خاك هويدا شد با عجله خاكها را كنار زدم و دست بسيار كوچكي كه از مچ قطع شده و رگهايش سوخته بود مرا به ياد دست بريدة سقاي كربلا انداخت و هرچه سعي كردم پسر بچه را صدا كنم و دست برادر كوچكش را به او نشان دهم نتوانستم . بي اختيار بر خاك افتادم و چشم بر پسر بچه دوختم و هنوز بدنبال جسد پسر مي‏دويد .       خاطره: مسعود عراقي



انفـــجار در ميني بــــوس.......

از همان روزهاي اول دفاع مقدس شهر از شليك توپهاي دور برد عراقي ها در امان نبود به طوري كه در طول شبانه روز مردم هر لحظه منتظر انفجار گلوله‏هاي بي رحم توپ بودند و شليك هر گلوله صداي آژير آمبولانس را بدنبال داشت .

در محل سپاه بوديم كه خبر آوردند يك گلوله توپ به ميني بوسِ در حال حركت اصابت كرده وتلفات سنگيني را ببار آورده است سر يعاً بين كوچه ها و خيا بانها به راه افتاديم تا ماشين را پيدا كرديم . وضع دلخراشي بود زيرا گلوله درست درست در وسط ميني بوس فرود آمده بود به طوري كه حتي يك نفر هم جان سالم بدر نبرده بود .

پس از بررسي اوليه متوجه شديم كه به محض انفجار گلوله ، ماشين از كنترل خارج شده و با عبور از يك چهار راه موتور سواري چنان با آن تصادف كرده بود كه موتور و راننده آن در زير ميني بوس جا گرفته بودند اما باز ماشين از حركت نايستاده بود تا اينكه جوب آبي مانع ادامه حركتش مي شود .

 از محل انفجار گلوله تا آخرين نقطه اي كه ميني بوس از حركت ايستاده بود خطي از خون شهداء و مجروحان به صورت مارپيچ بر روي جادة آسفالت باقي مانده بود .

وارد ماشين كه شديم با پيكرهاي پاره پاره ، دستهاي از تن جدا و پاهاي قطع شده مسافران روبرو شديم . بر روي اولين صندلي آن سربازي مشاهده كرديم كه لباسهاي نظاميش با تركش پاره پاره شده بود ، بر روي صندلي ديگر پيره مردي را ديديم كه موج انفجار سينه‏اش را شكافته بود و زني كه به همراه چادرش معجوني از خون شده بود .

آن روز نيز در حالي كه مردم سرود استقامت و پايداري سر مي دادند پيكرهاي خونين را روانه بيمارستان كردند .

آری اینچنین است سرنوشت مقلدان خمینی(ره) که شعار هیهات من الذله پیشوای مظلوم خود،حسین شهید(ع)را سردادند تا به آیندگان خود بیاموزند که دربرابر ظلم و جور جز"استقامت وپایداری"راهی دیگر نیست......         خاطره:علی مجدی


برچسب‌ها: دزفول, امام حسین, ع, شهرنمونه, شهدای دزفول

همین مطلب
 نویسنده بيدار در شنبه ششم اردیبهشت 1393  13:4

ســـــــلام...

ایشالله که روحتـــــون شــــاد باشه و دلتون پر خنـــــده.........

پیشاپیش میلاد حضرت صدیقه طاهره ،شفیعه روز جزا،حضرت فاطمه الزهراء"س" و روز زن رو به همه دوستان  علی الخصوص خواهران ومادران محترمه تبریک عرض میکنم....

بخاطر ایام عیدی و شادی آل طه (ع) دو تا داستان طنز و زیبا براتون گذاشتم که ایشالله بهره ببرید..

راستی فردا دارم میرم پابوس حضرت علی ابن موسی الرضا(ع) ایشالله نائب الزیاره همه دوستان هستم...

                           *************************

مراسم سینه زنی محرم و خارش بدنـــــ

ايام ماه محرم بود محل اردوگاه ما در عقبه ي جبهه قرار داشت با پرچمهاي سياه آذين بسته شده بود بچه ها در اين ايام شور و حال عجيبي پيدا مي كردند. از صبح صداي نوحه و مرثيه از بلندگوي تبليغات بلند بود.هر شب در حسينيه مراسم سخنراني و روضه خواني برگزار مي كرديم.

بعضي ها قطعه اي از پارچه سياه روي جيب خود به علامت عزادار بودن مي دوختند و بعضي ها هم شال عزا به گردن مي انداختند.  يكي از شبها همه تصميم گرفتيم پس از مراسم حسينيه به صورت هيئت سينه زني بين اردوگاه حركت كرده و عزاداري كنيم. شور و حال بجه ها به گونه اي بود كه پيراهن ها را از تن بيرون آورده و با خواندن مداح اهل ابا عبدالله الحسين (ع)  گرم و عاشقانه سيته مي زدند به گونه اي كه جمعيت زياد و گرمي هواي جنوب باعث شده بود از سر و صورتها عرق ببارد. يكي از دوستان براي حزن بيشتر برنامه به رسم شبهاي شام غريبان در دزفول يك گوني كاه به عنوان خاك عزا تهيه كردهه بود و آرام آرام بر سر سينه زنان مي ريخت. كم كم كاههاي ريخته شده به بدنهاي خيس مي جسبيد و خارش عجيب به عده اي از سينه زنان دست مي داد و سینه زدن جاي خود را به خارش داده بود تا جايي كه وقتی مداح مي خواند فقط اندكي جواب سرنوحه را مي دادند.

جايتان خالي پس از برنامه در آن تاريكي شب همه دنبال طراح و مجري ريختن كاه بر سر سينه زنان مي گشتند او كه پايان كار را خوانده بود دنبال راه فرار مي گشت امّا همه از نيشش در آن شب در امان نبودند و او را مي شناختند جاي گريزي برايش باقي نمانده بود.

الغرض با يافتن او كه مي دانست جه بلايي به سر سينه زنان آورده است نصف ديگر گوني كاه را بر سر او ريختند پس از آن او را داخل گوني كاه گذاشتند. امّا اين جاي خارش بدنها را نمي گرفت زير همه به دنبال آب بودند تا خود را از اين اوضاع برهانند.(از بچه های تیپ 7دزفول)

وضويي كه منجر به غســــــل ترتيبي شــــــد

در جزاير مجنون پدافند كرده بوديم چون دور تا دور ما را آب و انبوه نيزارها فرا گرفته بود اول صبح نسيم خنكي سر و صورتمان را نوازش مي داد يكي از برادران طلبه كه هم سن و سال بچه ها بود از فرصت استفاده كرد و در اين هواي خنك جلسة قرائت قرآني را برپا كرده بود. آنچه كه بر يادگيري مسائل مذهبي مي افزود اين بود كه هر روز پس از قرائت قرآن، حاج آقا چند مسئله رساله را نيز توضيح مي داد تا اينكه نوبت به مسائل وضو و غسل رسيد. پس از پايان جلسه چند نفر از بچه ها پيشنهاد كردند حال كه اطرافمان را آب زلال محاصره كرده بهتر نيست وضو به صورت عملي درس داده شود؟

حاج آقا تاملي كرد و پس از اينكه علاقه ما را در يادگيري مسائل شرعي ديد گفت پيشنهاد خوب و بجايي است و بلافاصله با يك صلوات محمدي پسند بر روي يكي از پلهاي بزرگ فيبري قرار گرفتيم.

پس از اينكه حاج آقا وضو را به صورت عملي توضيح داد گفت اگر برادران سؤالي ندارند به توضيح غسل ترتيبي بپردازيم. اينجا بود كه چند تن از دوستان با برنامه اي از پيش طراحي شده، دست و پايش را گرفتند تا او را به آب بيندازند. حاج آقا كه خود طلبة شوخ طبعي بود و با بچه ها بسيار صميمي شده بود تا به اينجاي كار را نخوانده بود لذا هر چه تلاش و اصرار مي كرد كه خود را از اين مخمصه برهاند بي نتيجه بود و كار به جايي نمي رسيد. طولي نكشيد كه با ذكر صلواتي چنان او را روانة آب كردند كه تا دو سه متري زير آب فرو رفت به طوري كه وقتي بعد از مدتي روي آب ظاهر شد سرفه امانش را بريده بود. در اين ميان يكي از بچه ها كه از حاج آقا قدري شوخ تر بود خطاب به او گفت حاج آقا مسئلة ما از غسل ترتيبي گذشته تا فردا نيز به اين درد مبتلا نشده اي از فرصت استفاده كنيد و از همانجا به توضيح غسل ارتماسي اكتفا بفرمائيد.( غلامرضا كاج)

 


برچسب‌ها: حضرت فاطمه زهراء, روز زن, سبحان داودی زاده, امام رضا, مشهد

همین مطلب
 نویسنده بيدار در جمعه بیست و نهم فروردین 1393  0:16


سوغــــات جنـــــــوب....

سلام برهمه دوستان بزرگوارم...

امیدوارم که سال خوب و پرمهری رو در سایع لطف حضرت کوثر(س) شروع کرده باشین.شرمنده که توی این چند وقته نتونستم بروزبشم.

ممنونم از همه دوستانی که توی تعطیلات بهم سر زدن ومنو مورد لطف خودشون قرار دادن.ایشالله سال بعد هم اگر قصذ سفر به جنوب رو داشتن میتونن باهام تماس بگیرن.راستی تابستون اگه راهتون سمت "غرب"هم افتاد بازم در خدمتم.

********

یادمان شرق کارون"میزبان امسال ولی امر مسلمین جهان"

******

**  تانك داشت جلو مي‌آمد. مهمات‌ها ته كشيده بود. بايد خيلي دقت مي‌كرديم تا گلوله‌اي هدر نرود و صاف بخورد به هدف. محمد فاضلي، خيلي دقت كرد كه تانك را بزند، زد. تانك داشت مي‌سوخت.محمد را ديدم كه ناگهان بلند شد و از خاكريز بالا رفت. گفتم كجا؟ گفت: خدمة تانك دارد مي‌سوزد. گفتم: خودت زدي. گفت: تكليف من زدن تانك بود، اما حالا مي‌بينم يك انسان دارد مي‌سوزد و تكليف من نجات اوست....!

** از كربلاي سه كه برمي‌گشتيم، شش نفر مفقود شده بودند. راستش شايد براي همين بود كه اين‌قدر كشته و مرده غواص شدن بودند كه تير بخوري و رگه‌هاي خونت با آب شور خليج فارس در هم بياميزد و آب تو را ببرد و كسي جز دريا نداند كه كجايي؟.....

** چند بار اتفاق افتاده بود که کنار جاده ، وقتی از این ده به ده دیگر می رفتیم ، می دید که بچه ای کنار جاده نشسته و دارد گریه می کند. ماشین را نگه می داشت، پیاده می شد و می رفت بچه را بغل می کرد. صورتش را با دستمال پاک می کردو او را می بوسید . بعد همراه بچه شروع می کرد به گریه کردن . ده دقیقه ، یک ربع، شاید هم بیش تر.(شهید چمران)....


برچسب‌ها: سبحان داودی, سبحان داودی زاده, یادمان شرق کارون, شرق کارون, مقام معظم رهبری

همین مطلب
 نویسنده بيدار در دوشنبه هجدهم فروردین 1393  21:1

سلام دوستان.سال نو مبارک.شرمنده این مطلبو خیلی فوری مینویسم چون هنوز برنگشت....
این مطلبو تقدیم می کنم به تمامی فرزندان شهداییکه سال جدیدشون رو بدون پدرانشون شروع کردن.....
******

دخـتری سه ساله بود که پدرش آسمانی شد 

دانشگاه که قبول شد، همه گفتند: با سهمیه قبول شده
ولی ... هیچوقت نفهمیدند

کلاس اول وقتی خواستند به او یاد بدهند که بنویسد بابا

یک هفته در تب ســـــــوخت.

******



برچسب‌ها: فرزندان شهداء, شهید, سبحان, داودی زاده, آخرین بازمانده

همین مطلب
 نویسنده بيدار در پنجشنبه هفتم فروردین 1393  19:33

سلام و عرض ادب خدمت دوستان گرانقدر....

شرمنده که این چند وقته نتونستم بهتون سر بزنم. آخه لپ تابم چند روزیه قاط زده.....

ایشالله از فردا عازم جنوب مهمون شهدا توی مناطق عملیاتی بعنوان خادم الشهدا هستم...

هشت سالی هست که طوق خادمی عزیز ترین فرزندان ساقی(ع) وکوثر(س) رو دارم و امسال هم شهدا شرمنده کردن و این سراپا تقصیر رو توی حریم باصفاشون پذیرا شدن.ایشالله که امثال دیگه با عنایت حضرت زهرا(س) آدم بشم.از شما دوستان عزیز هم میخوام که صمیمانه واسم دعا کنید...

اونجا نایب و دعاگوی همه شما دوستان عزیز هستم.


Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

خوشا آن روز را که سنگری بود

شبی ، میدان مینی ، معبری بود

خوشا آن روزهای آسمانی

که شوری بود ، سودا و سری بود

خوشا روزی که دل را دلبری بود

غزل خوان نگاه آخری بود

خوشا آن روزها در خط اروند

هوای روضه های مادری بود

راستی ایام شهادت اول مظلومه عالم و اول حامی ولایت رو به تک تک دوستان تسلیت عرض میکنم....


برچسب‌ها: سبحان داودی زاده, شهادت حضرت زهرا, س, راهیان نور, دزفول

همین مطلب
 نویسنده بيدار در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392  17:57

سالکــی از کلاس عشــق خمینی کبیرـ.......

*********************

ســلام بر دوستان عزیـزتـر از جــان....

شرمنده چند وقتی درگیر کارهام بودم نرسیدم بروز بشم، در ادامه نقل تشرفات عارف بالله "شهیــد سید رضا پور موسوی"داستان دیگه ای از تشرف ایشون و درک محضر یار مهربان رو براتون آوردم که بسیار شنیدنیست...من خودم که لذت بردم...

از همه بزرگواران میخوام که نظرشون رو برای ادامه مطالب شهیــد پورموسوی بیان کنن،ان شاءالله هممون مورد عنایت این شهیــدشاهد قرار بگیریم.

*********************

 

*** پرونده اعمالـــــ

در حدود تاريخ 20/ 3 /1366 بود كه در منطقه كردستان و نزديكيهاي سردشت بر روي يكي از يالهاي كوه لك لك مستقر بوديم . در تاريخ مذكور صبح بديدن برادران رفته تا جوياي حال آنها گردم . بعد از ديدار با آنها سراغ سنگري رفتم كه دستگاه مخابراتي در آنجا كار گذاشته بود. بعد از احوالپرسي با يكي از برادران كه نگهبان بود باو گفتم تو برو صبحانه بخور و من به جاي تو پست مي‌دهم و او هم قبول نمود و رفت. بعد از چند لحظه نگباني دادن چشمانم بدون اراده در حاليكه بيدار بودم بسته شد ، يكدفعه متوجه گرديدم چيزي همانند پرده از جلو چشمانم برداشته گرديد. در آن حالت كه بودم ديدم يك نفر پشت چيزي مانند ميزي نشسته جلو رفتم و از او سراغ سيّد هبت الله (سید هبت الله فرج اللهی ،در مطالب گذشته از ایشان آورده بودم)را گرفتم ، او گفت : صبر كن از يكي ديگر از برادران خبري بگيرم و جوابت را بدهم ، وقتيكه او سراغش را از آن برادر مي‌گرفت ، آن برادر ديگر به يكبار در جلویم حاضر گرديد ، ديدم كه آن برادر در حالي كه دفتري بزرگ كه حالت دفترهاي حضور و غياب را دارد جلويش قرار داشت . به برادر قبلي گفت : تامل كن تا نگاهي به دفتر بيندازم ، در اين ميان من نگاه به دفتر نمودم زمانيكه صفحه‌اي كه متعلق به سيد بود را درآورد يك لحظه نگاهش كردم و ديدم چيزي داخلش نوشته نشده . بعد متوجه شدم كه سفيدي آن واينكه چيزي در آن به ثبت نرسيده بود همان سيئات و معاصي بوده كه در عالم دنيا مرتكب گرديده و از پروندة اعمال او پاك گرديده.......

*** بشــارت شهــادت از امام زمان(عج)ــــ

يك شب بعد از انجام عهدي كه با خود نمودم و آن خواندن زيارت عاشورا و قرآن براي امام زمان سلام الله عليه و امام حسين عليه السلام بود.

بعد از عزاداري در بقعه متبركه علي مالك جهت استراحت با يكي از برادران به منزل ايشان رفتيم . بعد از انجام مقدمات خواب و گستردن اسباب خواب ، خوابيديم.

در حدود ساعت 2 صبح در عالم خواب بعد از جرياناتي كه بوقوع پيوست در حالي كه اسلحه‌اي در دست داشتم يكي از برادران را ديدار كردم و او بمن نويدي را داد و گفت : سيّد تو و سه نفر ديگر شهــــيد خواهيد شد و مرا نزد لوحي كه پرده‌اي بر روي آن كشيده شده بود برد ، پرده را كنار زد و گفت : ببين ، اسمهاي ما چهار نفر بر روي آن ثبت گرديده بود ، بعد روي آنرا گذاشت و من با همان وضعي كه داشتم رفتم نزد چند تن از برادران كه اولين كسي كه با او برخورد نمودم شهـــــيد سيّد هبت اله فرج اللهي بود كه با هم و چند تن ديگر از برادران بر دور يك سفره نشستيم و با هم غذا خورديم و بعد از اين جران كه در عالم خواب اتفاق افتاد از خواب بلند شده و به شكرانة اين بشارت بشير ، سورة اناانزلنا را خوانده و سه بار سورة توحيد را تلاوت نمودم و دعاي  قُلِ اللّهُمَّ  مالِكُ المُلك  را بر زبان جاري ساختم و بعد از نماز صبحگاهان سجدة شكر بجاي آوردم.

 


برچسب‌ها: شهید سید رضا پور موسوی, شهیدی که خبر شهادتش را امام زمان به او داد, شهدای دزفول, شهید پورموسوی, سبحان داودی زاده

همین مطلب
 نویسنده بيدار در چهارشنبه سی ام بهمن 1392  20:42

ــــحمید جان!ناقابل است....ناقابلـــــــ

تقدیم به روح پر فتوح شهـدای ایران اسلامی

                                به ویژه شهیــــد عبدالحمید محمود نژاد

*****************

زمان :  22:10 دقیـــقه 20 بهمــن سال 1364

نام عملــیات: والفـــجر8

رمـز عملــیات: ذکر مقــدس یا فاطــمه الــزهــرا(س)

********************

ساعت :  9 صبح 22بهمن 1392

نام عملیات:  نبرد بزرگ

رمـز عملــیات: ذکر مقـدس لبیــک یا خامـــنه ای

حـــرف اول: همه آمده بودند،پیـر وجوان،زن و مـرد، دختـر و پسـر، بزرگ وکوچک، مسـلمان و غیـر مســلمان،شیعه وسنی،همــه و همــه...........

عجـــب غـــــروری گرفته بـــود سرتا پای، وجــــودم رو....

از انقــــلاب تا آزادی پیاده اومـــدم.....

دوباره برگشتم !دوباره مســـیر رو اومدم......

میدانستم،خوب میدانستم.وقتی که ولی امر مسلمین جهان میگه :امسال هم حماسه دیگری برپا میشه دیگه جایی واسه نگرانی نبود.....

وعجب حماسه ای بود دیروز.....................

*همه اومده بودند تا «انقـــلابی بـــودن»خودشون رو ثابت کنن.اومده بودن تا بگن که گزینه های روی میز ما چیزی نیست جز ذکر مقدس«لبیـــــک یا حســــــین»

*اومده بودن تا به سیاستمدارن خودشون اعلام کنن که هیچ وقت یادشان نرود که« آمریکا شیطان بزرگ» است.و اسیر سیاستبازی مکارانه اونها نشن...

*اومده بودن تا بگن ما هنوز به خون شهـــــــدامون وفاداریم و حتی اگه از گرسنگی بمیرم تن به ذلت نخواهیم داد...

حرف آخـــر:

دلم نیومد توی سالگرد عملیات والفجر8 و شهادت عبدالحمید محمود نژاد چیزی ننویسم...

شهید محمود نژاد اولین شهید دانشگاه امام صادق (ع) و از بچه های ناز دزفول بودکه در عملیات والفجر 8 به شهادت رسید.....

ایشون عـــــارفی به تمام معنـــــا بودن.....

دوتا خاطره کوچیک رو از ایشون میارم که ایشالله دوستان عزیزم استفاده کنن.

*** شفاعت حضرت زهرا(س)

یکی از دوستان چندروز قبل یه داستانی رو از شهید محمودنژاد برام تعریف می کردن که واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم..

ایشون از قول یه بنده خدایی می گفت: یه شب پشت خط دعای کمیل برگزار شده بود.شهید محمود نژاد که آدم بسیار با صفا و ضمیر روشنی بود،اومد کنارم نشست.

داشت گریه می کرد.بعد از چند لحظه سرش رو به حالت سجده روی زمین گذاشت.یه دفعه دیدم با صدای بلندآهی کشید و در حالیکه گریه می کرد از محل رفت بیرون.

سریع رفتم دنبالش ودیدم که توی تاریکی دشت نشسته وداره گریه میکنه.بهش گفتم که حمید قضیه چی بود؟ گفت:هیچی.گفتم :من حوصله ندارم راستشو بگو...

گفت:هیچی.دوباره بهش گفتم تا نگی ولت نمیکنم...

وقتی اصرارم رو دید،گفت: وقتی سرم رو روی زمین گذاشتم، یه لحظه صحنه محشر برام تجسم شد.دیدم که همه توی یه صف ایستادن.دونفر هم اون بالا ایستادن و هر کی رد میشه سرش رو با تبر میزنن.فقط بعضی ها هستن که از اون دوتا فرشته رد میشن.کم کم داشت ترس تمام بدنم رو میگرفت...

نوبت به من رسید.فرشته تبرش رو بالا آورد که سرم رو بزنه...یه دفعه یه صدایی توی فضا پخش شد که : نزنید.این از خودمونه..نوا، صدای یک زن بود که اون یکی فرشته گفت حضرت زهرا(س) بود که شفاعت کرد.اون دادی هم که وسط دعا زدم بخاطر شنیدن بخشیده شدنم توسط حضرت زهرا(س) بود....

***جسم مرا بر سيمهاي خاردار بگذاريد

يكي از غواصــــان گردان عمار ازلشكر 7 ولي عصـــر(ع) تعريف مي كرد:  وقتــي بچه هاي غـــواص مي خواستند براي شروع عمليات والفــــــجر 8، تن به امـــــواج اروند بسپارند، فرمــــانده گروهان غواصي، شهيــــد عبدالحميد محمود نژاد رو به من كرد و گفت: وقتي شهيـــــد شدم، جسم مرا بر سيمهاي خاردار بگذاريد و از آن پلي براي عبور بسازيد. او چند دقيقه بعد در آن سوي اروند، لبخندزنان با پيكري خونين به شهيدان پيوست.

این هم جمله بسیار معروف شهیـــد حمید محمود نژاد:

"از شهید چیزی نمی ماند،جز یک «راه ناتمام......»" 


برچسب‌ها: شهیدعبدالحمید محمد نژاد, شهدای دزفول, شهید محمود نژاد, شهید دزفول, دانشگاه امام صادق

همین مطلب
 نویسنده بيدار در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392  21:22

عرفـــان یعنی همینـــــ.......

گذری بر زندگــی عاشقی از سالکـنان مکـتب خمینی کبیر......

******************

شهیــد سید هبت الله فرج الهی.....

شهیدی که ماجراها با امــام زمان (عج) خود داشت.......

******************

« شهيد فرج‌اللهي در دفتــرش اين‌گونه نوشته است:

«بسمه تعالي، سيد هبت‌الله فرج‌اللهي شهــادت مبارك»

و زير آن را امضا كرده است. اين نوشته مربوط مي‌شود به چند روز قبل از شهادت ايشان.

***********************

شرمنده از دوستان گرامی که بخاطر کمبود جا و زیاد شدن مطلب نمی تونم حق مطلب رو ادا کنم...

در ذیل چندتا خاطره از این شهید بزرگوار که تربیت یافته جلسات قرائت قرآن  شهر دارالمومنین دزفول بود، رو براتون آوردم که ایشالله مورد توجهتون قرار بگیره..

*** مادرش مي‌گفت: يكي از شب‌ها از اتاقش صداي گريه می شنيدم. خودم رو به در اتاقش رسوندم. ترسيده بودم. نكنه اتفاق بدي براش افتاده باشد، اما وقتي در رونيمه باز كردم، ديدم به سجده رفته و داره گريه مي‌كنه. منم برگشتم و هيچ نگفتم..

*** خواهر شهید می گفت: گروهي از نيرو‌هاي گردان بلال دزفول براي آموزش غواصي به شمال رفته بودند. يكي از نيرو‌ها كه از دوستان صميمي سيد هم بود، در حين آموزش به دليل نقص كپسول اكسيژن در دريا غرق مي‌شود. در همان لحظه، سيد كه در خانه نشسته بود، در دفترش اين گونه مي‌نويسد: امروز يكي از بچه‌ها شهيد شد.» خواهرش مي‌گفت: «وقتي به خانه آمدم، ديدم ناراحت نشسته. گفتم: چرا ناراحتي؟ گفت: يكي از بچه‌ها شهيد شده. گفتم: كي؟ گفت: بعداً مي‌فهمي. عصر همان روز خبر شهادت شهيد رضا آلويي را به او رساندند..

*** خواهر شهید: سيد زمان و نحوه شهادتش را هم براي اطرافيانش گفته بود. خواهرش مي‌گفت: به او گفتم: من اصلاً دوست ندارم تو تير بخوري يا اين‌كه پيكرت بسوزد. رو به من كرد، خنديد و گفت: همين! گفتم: بله. گفت: به چشم! من نه تير مي‌خورم و نه مي‌سوزم. من فقط با يك تركش شهيد مي‌شوم و دستش را گذاشت روي سرش و گفت: اينجا. وقتي كه پيكرش را آوردند، صورتش را كه ديدم، متوجه شدم درست همان جايي كه دست گذاشته بود، تركش هم به همان‌جا اصابت كرده بود.

*** دوجمله بسیار زیبا و تاثیر گذار از شهید:

1-     سيد قدم زدن در شهيدآباد را قدم زدن در وادي معرفت مي‌دانست. او در دستنوشته‌هايش گفته است كه «اگر گرمي حضور شهدا وجود سردت را گرم نكرد، اين شهيدآباد، شهيدآباد تو نيست.»

2-      «نظر كردن در زندگي شهيــد، شهيــدساز است»


برچسب‌ها: شهید فرج اللهی, شهیدی که امام زمان را در خواب دید, سبحان داودی زاده, آخرین بازمانده, عارفی از عارفان دزفول

همین مطلب
 نویسنده بيدار در جمعه هجدهم بهمن 1392  13:11

به نام خدا

من می خواهم در آینده شهیــد بشوم. برای این که ……

معلم که خنــــده اش گرفته بود ، پریـــد وسط حرف مهدی و گفت…. 

ببین مهدی جان ! موضوع انشا این بود که درآینده می خواهید چه کاره بشید..

باید درمورد یه شغل یا یه کار توضیح می دادی......

مثلاَ ، پدر خودت چه کاره س……

آقا اجازه! شهیــد شده.....

*** **************

شهید میثم کهندل

******************

*خاطراتی از دیدار با خانواده شهیــد میثم کهندل«ورامین»...

 شهیـد کهندل پارسال به شهادت رسیدند.....

ایشـون یه دختـر سه سـاله داشتن به اســم"محیـــا"که وقتـی رفتیـم خونشون خیلی با ما سرد برخورد کرد...

من خیلی زود با بچه های کوچیک ارتباط برقرار می کردم ولی هر کاری می کردم روی خوش نشون نمیداد...

بالاخره اومد پیشم و کلی باهم بازی کردیم...

یه تفنگ کوچولو آورده بود که نحوه بازی کردن باهاش رو برام توضیح بده....

واقعا که چقــد شیرین حرف می زد.....

مادر و پدر بزرگش از ارتباط"محیا"با پدر بعد از شهــادتــش برامون چندتا خاطره گفتن...

اینکه بعضی وقتا توی خونه میره تو اتاقش و بعد از یکی دو ساعت که میاد بیرون.وقتی ازش می پرسیم دختــرم تو اتاق چیکار می کـردی؟ میــگه بابا میثم پیشم بود و داشت باهام بازی می کرد...

یا اینکه: یه روز سر مزار شهیــد رفته بودیم ، دیر وقت بود وما خواستیم برگردیم..

بهش گفتیم پاشو بریم عزیزم دیگه داره دیر میشه..اون گفت شما برین من می مونم.

بهش گفتیم،نمی ترسی؟

گفت:نه، بابای میثم پیشم اینجاست،من نمیترسم...

وخیلی خاطرات دیگه...

اون دختر کوچولو هنوزم منتظر باباش بود که از سفر برگرده....

خیلی جو سنگینی بود، یه چشمم به دختر کوچولوی شهید بود و یه چشمم به عکس شهید ،من بودم و اشک های سرازیر شده...

شعــرم نگفتنی شد وقتی که رفته بودی

من ماندم و غروبی در غربت کبــودی

رنگ غروب دارد بغض سکوت سردم

ای مهربان تو هرگز نا مهربان نبودی

یادت بخــیر بـابـا آن روزها که بــودی ...


برچسب‌ها: برای بچه های شهدا, شهید میثم کهندل, شهید کهندل_سبحان داودی زاده

همین مطلب
 نویسنده بيدار در دوشنبه چهاردهم بهمن 1392  20:38

ایـن زندگی قشنــگ من، مـال شـما

ایـام سپـید رنــگ مـن، مـال شـما

بابای همیشـه خـوب مـن را بدهــید

ایـن سهمیه های جنـگ من، مـال شما

**************************

سلام.سلامی گـــرم به روح و جسمتـــون....

یکی از دوستان تو کامت ها خواسته بود که در مورد تهمتهایی که به فرزندان شهدا می زنن مطلبی بنویسم که منجربه نوشتن این سیاهه شد....

البته این موضوع رو در پست جداگانه بر اتون می نویسم.

دوست دارم همش رو بخونید

این دوتا خاطره از خاطرات خودم هستن که براتون می نویسم. **************************

*** دیدار با خانواده شهیـــد ربیعی«اهواز»....

یه شب رفته بودیم خونه شهید ربیعی ....

یه پسر 20 وچند ساله داشت، ماشاء الله خیلی فهمیده و رشید بود...

خاطرات زیادی گفت، کلی گریه کردیم...

البته از شرم!!!!

-گفت که بخاطر اینکه همش بهش میگفت فرزند شهیــد سهمیه داره،فرزند شهیــد هرجا بره کارش رو راه میندازن،فرزند شهیــدکار خوب گیرش میاد وغیره... دیگه مدرسه نرفت!!!

میگفت خیلی ناراحت بود، هرجا می رفت به مادرش نگاههای بد میکردن...(الان که یاد حرفاش میفتم بغض گلوم روگرفته)...

-مادرش میگفت یه روز خیلی ناراحت بود و خیلی بدخلقی میگرد و البته گریه...

هرچی بهش گفتم که چت شده، هیچی نگفت جز یه کلمه: مادر من بابام رو میخوام..دیگه هیچی نمی خوام...

این خاطره رو که مادرش تعریف کرد، دیدم که پسر شهیــد سرشو انداخته پایین...بعد از حرفای مادره، پسرش گفت من هنوزم که هنوزه بخاطر اون حرفم به مادرم ازش خجالت میکشم....

* دوستان من نمی خوام با حرفام بگم که لیست سهمیه هایی که به اسم فرزندان شهــدا هست همش به حقه یا بحق نیست....

یا اینکه یه عده بسیار قلیل دارن از اینا سوء استفاده میکنن.

ضمن اینکه بگم خدمتتون که خیلی از آدمای پولدار زمان جنگ نبودن و یا دنبال منافع شخصیشون بودن...

الان دارن با پول و نفوذشون بچه هاشون با پول میرن دانشگاه تهران،امیر کبیرو....ویا با پولشون سربازیشون رو میخرن...یا اینکه با پولشون بچه هاشون بهترین کار و زندگی رو دارن........

چرا اونایی که دارن امتیازات بحق بچه های شهـــدا و جانبازان رو هر روز تو سرشون میزنن یه بار تا حالا نرفتن به اون خر پولا گیر بدن؟ها؟؟؟؟

حرفم اینه که یکی مثل من هیچ وقت حاضر نمیشه پدرش رو با پول و کار،سهمیه دانشگاه و غیره...عوض کنه.شما چی؟؟


برچسب‌ها: شهید ربیعی, شبحان داودی زاده, فرزندان شهدا, شهید, سهمیه فرزندان شهدا

همین مطلب
 نویسنده بيدار در جمعه یازدهم بهمن 1392  14:41

 و ایــنست نقشـــه راه ..............

از فـــرش بسـوی عـــرش .........

«چندصد وصیت نامه رو خوندم تا تونستم تکه های نابی رو که مغز این وصایای شهداست رو برای استفاده خودم و شما همسفران زمینی آماده کنم»

و اینــک این شما و این چراغ های پرنور در زمین پر از سیـاهی و ظلمــت......

**********************************

مفهوم گریه های امام(ره):

-اي كاش مي توانستم مفهوم گريه هاي نيمه شب امام را درك كنم ، اي كاش دردي از دردهاي اين مردم معصوم رادرمان می كردم و اي كاش مي توانستم حق محبتهاي دوستان  را اداء ميكردم .....

-خداوندا ملت ما را آنچنان ايماني عطا كن تا در جريانات پيچيدة اجتماعي وسياسي فرو نريزد و آن چنان ايماني به مجاهدان، همراه با فرهنگ عطا نما تا انعطافهاي سخت جبهه ها آنها را نلرزاند و رهبر ما را با جوانهاي ما پيوندي آهنين عطا فرما......

شهیــد عبد المجید صالح نژاد

داسـتــان قیامـــت:

-برادر، كوچكتر از آنم كه به تو چيزي ياد دهم. اما ميخواهم بگويم داستان قيامت، داستاني حقيقي است . اگر نميداني سعي كن بداني، اگر ميداني سعي كن ببيني. اگر مي‏بيني سعي كن عمل كني.........

-اگر او(امام) نبود هنوز ما بايست ذلت پذيرش ظلم را بخاطر مصلحتي پوچ بپذريم، اگر او نبود ما از مسلمان بودن خويش هيچ چيز نداشتيم جز نمازي كه نماز نبود و روزه اي كه جز گرسنه بودن فايده اي در بر نداشت......

شهیــد حسیــن بیــدخ

چه کسی شهید را درک می کند:

-فقط شهيد شهادت را درك مي كند و خدا شهيد را...

-گريه كردن بر شهيد، راه شهيد است.....

-مسئولين«هر كس كه مي خواهد باشد» مواظب باشيد رياست ميدان آزمايش است...

شهیــد حسیــن خبــری

خدایا نفهمیدم:

-خدايـــا، ندانستم، نفهميدم، نپرسيدم و آنچه ميدانستم عمل نكردم. خدايا اكنون كه فهميدم، دير شده است، مدتها گذشته . عمرم را به بيهودگي گذراندم و در درگاهت هيچ چيز ندارم كه عرضه كنم .خدايا، تا كنون ياغي و سركش بوده ام، عصيان ورزيدم، حيا نكردم، عبرت نگرفتم، اشتباه كردم آنچه تو خواستي نكردم و ناداني و جهالتم مرا بدين روز انداخته است.

-دوسـت دارم قبرم را ساده و همسطح زمين درست كنيد و با اندكي سيمان روي آن را بپوشانيد و فقط با انگشت روي آن بنويسيد :

«پركاهي تقديم به آستان قدس الهي وهمه برايم طلب مغفرت نمائيد.»

شهیــد بهمــن درولـی

پیـــرو واقـــعی ولایــت:

-وقتي شهيد شدم جسمم را بر سيمهاي خاردار بگذاريد و از آن پلي براي عبور بسازيد

-از شهیـد چیــــزی نمی ماند جز یک راه ناتمــــام......

-ما شيعيان يكبار در اول تاريخ اشتباه بزرگي مرتكب شديم آن هم در زمان مولايمان حسين ابن علي بود كه پشت به كربلا و پشت به عاشورا و پشت به جنگ كرديم و به پاس آن پشت كردن ما به جنگ هزار و سيصد و اندي سال توسري خور اين وآن شديم هر جاهلي بر ما حكم راند، هر ظالمي ما را در محبس ها حبس كرد، هر كي آمد ما را به اسرت برد و هر كسي آمد ثروتهاي معنوي و مادي ما را با تاراج برد به واسطه آن اشتباه هزار و سيصد سال توسري خور شديم استدعاي عاجزانه من اين است كه كه نكند بار ديگر پشت به جنگ بكنيم چون ديگر معلوم نيست كه اگر اين بار پشت به جنگ بكنيم تا چقدر بايد از اين نيز توسري خور خواهيم بود بعد از هزار و سيصد سال خداوند تفضلي كرد و به دست يك ابر مرد از تبار حسين و از فرزندان حسين دوباره عزت از دست رفته ملت شيعه و مسلمان را به اين ملت بازگرداند كاري نكنيم كه اين عزت و شرف ما دوباره از بين برود.

شهیـــد عبدالحمیــد محمـــود نژاد

 


برچسب‌ها: سبحانداودی زاده, شهید محمود نژاد, شهید حسین بیدخ, شهید بهمن درولی, شهید هسین خبری

همین مطلب
 نویسنده بيدار در چهارشنبه نهم بهمن 1392  22:58

درسی برای همیشه تاریخ برای مــن و برای تــو......

برنامــه ای برای وصال به معشــوق......

لاله های سرخ بی دست و پا مشتها گره کرده ، دهانها باز،چشمها بینا رو به آسمان.در گوشه ای از این صحرا در کنار یک نهر در سکوت فریاد می زنند که : برادر، این نبرد در اینجا به پایان نخواهد رسید ، نبرد ما نبرد همیشة تاریخ است ، تا ظلم هست جنگ هست و تا جنگ هست ما هستیم .برادر ، رفتن ما رفتنی برای حرکت توست .

من زنــده ام! اما به یک شرط !

من زنده ام ، در مرگ نیز زنده ام . اما برادر، زندگیم و حاضرییم به یک سِرُم است . سِرُمی که مبدأش بدست توست . سِرُمی که رفتن میخواهد ، شدن میخواهد ، رفتنی که توقفی ندارد و توقفی که جز مرگ من هدیه ای ندارد .

فرامـوشـــم مکن.....

از دردی بزرگتر در هراسم ، از رنجی بزرگ در وحشتم . از اینکه برایم بِگِریی یا بخندی بی خیالم . اما از اینکه فرداها ،در کوره راهها در شادیها ، در جشنها ، در مسیر بزرگ زندگی بدست فراموشیم سپاری در وحشتم . وحشتی که زندگی را برایم مرگ می کند و آخرت را نیز برایم دنیا ....

حس می کنم شهیـــدان روزی از یاد می روند......

برادر چیزی نداشتم ، پیامی نداشتم ، اما با رفتنم از دردی بزرگ بر خود مینالم ، حس میکنم فرداها ، در راهها وقتی زمان گذشته را از یاد می برد و آینده فراموشکدة گذشته میشود شهیدان از یاد میروند .

یاد مـــن راه مـــن است......

اینکه میگویم از یادم مبر ، برادر منظورم این نیست که گورستان را منزلگاه من بدانی و هر شب جمعه در آنجا حاضر شوی و گریه کنی ! برادر ، یاد من راه من است .

زياد مخوابكه فردا بايد سالها به زير خاك بخوابي .

زياد مخوركه براي خـوردن وقــت‌هاست

زياد مخــندكه دليلي بر خنديدن نيست ، به هر كجا مي‌روي بدان آخر به سوي خدا مي‌روي ، هرچه مي‌كني بدان سرانجام ديدار آن دنياست .

خواهــرمحجاب تو سنگري آغشته به خون من است مي‌دانم بالاتر از آنهايي كه سفارش به پوشش و حجاب تو را كنم ولي بدان تفنگي كه در دست من است چادري است كه بر سر توست ، اگر ميل به سلاحم داري چادرت را سلاحم بدان .

آخرین مکالمات شهید حسین بیدخ با معبود.....

خدايـا: گنهكارم ، خطا از من است مي‌دانم هميشه مغلوب نفسم شده‌ام ، خدايا ، از من درگذر كه جز گذشت تو منزلگاه من جز دوزخ چيزي نيست .

خدايــا: اي مهربان‌ترين مهربانها ، اي عزيزترين عزیزانم ، اي زيباترين زيبارويان در نزدم ، اي پاك‌ترين پاكان ، اي نويد دهنده ، اي برپا كننده ، اي هميشه زنده ، اي ميراننده ، اي سريع الرضا ، اي كاشف البلا ، اي گذرنده به هر نحو مي‌خواهي بكشيم ، بكشم ، به هر نحو مي‌خواهي ببريم ببرم ، اگر يك بار به مرگم راضي نيستي هر بار بكشم ، زنده‌ام كن ، بازم بكش ، حاضرم، راضيم فقط يك چيز از تو مي‌خواهم اي عزيز از من بگذر 

خـدایــا: بارالها ، محبوبا ، ايزدا ، اي يار صالحان ، اي دشمن كافران ، اي همراه متقيان ، اي عدو ظالمين ، اي با مؤمنين يار و با مشركين خصم ، جز به تو اميدم نيست اي خالق ، اي حاكم ، با عدلت با من حكم مكن اي هميشه زنده ، زندگي آن دنيا را در دوزخ برايم مخواه اي ميراننده ، مرگ مرا زندگي براي ديگران ساز براي ملتم و دينم و امتم .

خدايـا: به حال كسي كه جز اشك سلاحي ندارد و جز ياد تو دوايي ، رحمم كن كه محتاج يك راحمم .

حسين بيدخ 60/12/22

بعضی از وبسایتهایی که زحمت انتشار مطالب این وبلاگ رو میکشن..

سایت سر نیوز:

http://www.sernews.com/%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%88%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D9%87-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF

سایت تی نیوز:

http://tnews.ir/khabar/291F21052084.html

 


برچسب‌ها: شهید حسین بیدخ, شهید بیدخ_درسی برای همیشه تاریخ, من و حسین بیدخ, سبحان داودی زاده

همین مطلب
 نویسنده بيدار در شنبه پنجم بهمن 1392  22:26