X
تبلیغات
آخــریـــن بازمانــــده....

آخــریـــن بازمانــــده....
همسنگران
لینک های مفید
امکانات وب
ســـــــلام...

ایشالله که روحتـــــون شــــاد باشه و دلتون پر خنـــــده.........

پیشاپیش میلاد حضرت صدیقه طاهره ،شفیعه روز جزا،حضرت فاطمه الزهراء"س" و روز زن رو به همه دوستان  علی الخصوص خواهران ومادران محترمه تبریک عرض میکنم....

بخاطر ایام عیدی و شادی آل طه (ع) دو تا داستان طنز و زیبا براتون گذاشتم که ایشالله بهره ببرید..

راستی فردا دارم میرم پابوس حضرت علی ابن موسی الرضا(ع) ایشالله نائب الزیاره همه دوستان هستم...

                           *************************

مراسم سینه زنی محرم و خارش بدنـــــ

ايام ماه محرم بود محل اردوگاه ما در عقبه ي جبهه قرار داشت با پرچمهاي سياه آذين بسته شده بود بچه ها در اين ايام شور و حال عجيبي پيدا مي كردند. از صبح صداي نوحه و مرثيه از بلندگوي تبليغات بلند بود.هر شب در حسينيه مراسم سخنراني و روضه خواني برگزار مي كرديم.

بعضي ها قطعه اي از پارچه سياه روي جيب خود به علامت عزادار بودن مي دوختند و بعضي ها هم شال عزا به گردن مي انداختند.  يكي از شبها همه تصميم گرفتيم پس از مراسم حسينيه به صورت هيئت سينه زني بين اردوگاه حركت كرده و عزاداري كنيم. شور و حال بجه ها به گونه اي بود كه پيراهن ها را از تن بيرون آورده و با خواندن مداح اهل ابا عبدالله الحسين (ع)  گرم و عاشقانه سيته مي زدند به گونه اي كه جمعيت زياد و گرمي هواي جنوب باعث شده بود از سر و صورتها عرق ببارد. يكي از دوستان براي حزن بيشتر برنامه به رسم شبهاي شام غريبان در دزفول يك گوني كاه به عنوان خاك عزا تهيه كردهه بود و آرام آرام بر سر سينه زنان مي ريخت. كم كم كاههاي ريخته شده به بدنهاي خيس مي جسبيد و خارش عجيب به عده اي از سينه زنان دست مي داد و سینه زدن جاي خود را به خارش داده بود تا جايي كه وقتی مداح مي خواند فقط اندكي جواب سرنوحه را مي دادند.

جايتان خالي پس از برنامه در آن تاريكي شب همه دنبال طراح و مجري ريختن كاه بر سر سينه زنان مي گشتند او كه پايان كار را خوانده بود دنبال راه فرار مي گشت امّا همه از نيشش در آن شب در امان نبودند و او را مي شناختند جاي گريزي برايش باقي نمانده بود.

الغرض با يافتن او كه مي دانست جه بلايي به سر سينه زنان آورده است نصف ديگر گوني كاه را بر سر او ريختند پس از آن او را داخل گوني كاه گذاشتند. امّا اين جاي خارش بدنها را نمي گرفت زير همه به دنبال آب بودند تا خود را از اين اوضاع برهانند.(از بچه های تیپ 7دزفول)

وضويي كه منجر به غســــــل ترتيبي شــــــد

در جزاير مجنون پدافند كرده بوديم چون دور تا دور ما را آب و انبوه نيزارها فرا گرفته بود اول صبح نسيم خنكي سر و صورتمان را نوازش مي داد يكي از برادران طلبه كه هم سن و سال بچه ها بود از فرصت استفاده كرد و در اين هواي خنك جلسة قرائت قرآني را برپا كرده بود. آنچه كه بر يادگيري مسائل مذهبي مي افزود اين بود كه هر روز پس از قرائت قرآن، حاج آقا چند مسئله رساله را نيز توضيح مي داد تا اينكه نوبت به مسائل وضو و غسل رسيد. پس از پايان جلسه چند نفر از بچه ها پيشنهاد كردند حال كه اطرافمان را آب زلال محاصره كرده بهتر نيست وضو به صورت عملي درس داده شود؟

حاج آقا تاملي كرد و پس از اينكه علاقه ما را در يادگيري مسائل شرعي ديد گفت پيشنهاد خوب و بجايي است و بلافاصله با يك صلوات محمدي پسند بر روي يكي از پلهاي بزرگ فيبري قرار گرفتيم.

پس از اينكه حاج آقا وضو را به صورت عملي توضيح داد گفت اگر برادران سؤالي ندارند به توضيح غسل ترتيبي بپردازيم. اينجا بود كه چند تن از دوستان با برنامه اي از پيش طراحي شده، دست و پايش را گرفتند تا او را به آب بيندازند. حاج آقا كه خود طلبة شوخ طبعي بود و با بچه ها بسيار صميمي شده بود تا به اينجاي كار را نخوانده بود لذا هر چه تلاش و اصرار مي كرد كه خود را از اين مخمصه برهاند بي نتيجه بود و كار به جايي نمي رسيد. طولي نكشيد كه با ذكر صلواتي چنان او را روانة آب كردند كه تا دو سه متري زير آب فرو رفت به طوري كه وقتي بعد از مدتي روي آب ظاهر شد سرفه امانش را بريده بود. در اين ميان يكي از بچه ها كه از حاج آقا قدري شوخ تر بود خطاب به او گفت حاج آقا مسئلة ما از غسل ترتيبي گذشته تا فردا نيز به اين درد مبتلا نشده اي از فرصت استفاده كنيد و از همانجا به توضيح غسل ارتماسي اكتفا بفرمائيد.( غلامرضا كاج)

 


برچسب‌ها: حضرت فاطمه زهراء, روز زن, سبحان داودی زاده, امام رضا, مشهد
جمعه بیست و نهم فروردین 1393 .:. 0:16 .:. بيدار

سوغــــات جنـــــــوب....

سلام برهمه دوستان بزرگوارم...

امیدوارم که سال خوب و پرمهری رو در سایع لطف حضرت کوثر(س) شروع کرده باشین.شرمنده که توی این چند وقته نتونستم بروزبشم.

ممنونم از همه دوستانی که توی تعطیلات بهم سر زدن ومنو مورد لطف خودشون قرار دادن.ایشالله سال بعد هم اگر قصذ سفر به جنوب رو داشتن میتونن باهام تماس بگیرن.راستی تابستون اگه راهتون سمت "غرب"هم افتاد بازم در خدمتم.

********

یادمان شرق کارون"میزبان امسال ولی امر مسلمین جهان"

******

**  تانك داشت جلو مي‌آمد. مهمات‌ها ته كشيده بود. بايد خيلي دقت مي‌كرديم تا گلوله‌اي هدر نرود و صاف بخورد به هدف. محمد فاضلي، خيلي دقت كرد كه تانك را بزند، زد. تانك داشت مي‌سوخت.محمد را ديدم كه ناگهان بلند شد و از خاكريز بالا رفت. گفتم كجا؟ گفت: خدمة تانك دارد مي‌سوزد. گفتم: خودت زدي. گفت: تكليف من زدن تانك بود، اما حالا مي‌بينم يك انسان دارد مي‌سوزد و تكليف من نجات اوست....!

** از كربلاي سه كه برمي‌گشتيم، شش نفر مفقود شده بودند. راستش شايد براي همين بود كه اين‌قدر كشته و مرده غواص شدن بودند كه تير بخوري و رگه‌هاي خونت با آب شور خليج فارس در هم بياميزد و آب تو را ببرد و كسي جز دريا نداند كه كجايي؟.....

** چند بار اتفاق افتاده بود که کنار جاده ، وقتی از این ده به ده دیگر می رفتیم ، می دید که بچه ای کنار جاده نشسته و دارد گریه می کند. ماشین را نگه می داشت، پیاده می شد و می رفت بچه را بغل می کرد. صورتش را با دستمال پاک می کردو او را می بوسید . بعد همراه بچه شروع می کرد به گریه کردن . ده دقیقه ، یک ربع، شاید هم بیش تر.(شهید چمران)....


برچسب‌ها: سبحان داودی, سبحان داودی زاده, یادمان شرق کارون, شرق کارون, مقام معظم رهبری
دوشنبه هجدهم فروردین 1393 .:. 21:1 .:. بيدار
سلام دوستان.سال نو مبارک.شرمنده این مطلبو خیلی فوری مینویسم چون هنوز برنگشت....
این مطلبو تقدیم می کنم به تمامی فرزندان شهداییکه سال جدیدشون رو بدون پدرانشون شروع کردن.....
******

دخـتری سه ساله بود که پدرش آسمانی شد 

دانشگاه که قبول شد، همه گفتند: با سهمیه قبول شده
ولی ... هیچوقت نفهمیدند

کلاس اول وقتی خواستند به او یاد بدهند که بنویسد بابا

یک هفته در تب ســـــــوخت.

******



برچسب‌ها: فرزندان شهداء, شهید, سبحان, داودی زاده, آخرین بازمانده
پنجشنبه هفتم فروردین 1393 .:. 19:33 .:. بيدار

سلام و عرض ادب خدمت دوستان گرانقدر....

شرمنده که این چند وقته نتونستم بهتون سر بزنم. آخه لپ تابم چند روزیه قاط زده.....

ایشالله از فردا عازم جنوب مهمون شهدا توی مناطق عملیاتی بعنوان خادم الشهدا هستم...

هشت سالی هست که طوق خادمی عزیز ترین فرزندان ساقی(ع) وکوثر(س) رو دارم و امسال هم شهدا شرمنده کردن و این سراپا تقصیر رو توی حریم باصفاشون پذیرا شدن.ایشالله که امثال دیگه با عنایت حضرت زهرا(س) آدم بشم.از شما دوستان عزیز هم میخوام که صمیمانه واسم دعا کنید...

اونجا نایب و دعاگوی همه شما دوستان عزیز هستم.


Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

خوشا آن روز را که سنگری بود

شبی ، میدان مینی ، معبری بود

خوشا آن روزهای آسمانی

که شوری بود ، سودا و سری بود

خوشا روزی که دل را دلبری بود

غزل خوان نگاه آخری بود

خوشا آن روزها در خط اروند

هوای روضه های مادری بود

راستی ایام شهادت اول مظلومه عالم و اول حامی ولایت رو به تک تک دوستان تسلیت عرض میکنم....


برچسب‌ها: سبحان داودی زاده, شهادت حضرت زهرا, س, راهیان نور, دزفول
پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 .:. 17:57 .:. بيدار

سالکــی از کلاس عشــق خمینی کبیرـ.......

*********************

ســلام بر دوستان عزیـزتـر از جــان....

شرمنده چند وقتی درگیر کارهام بودم نرسیدم بروز بشم، در ادامه نقل تشرفات عارف بالله "شهیــد سید رضا پور موسوی"داستان دیگه ای از تشرف ایشون و درک محضر یار مهربان رو براتون آوردم که بسیار شنیدنیست...من خودم که لذت بردم...

از همه بزرگواران میخوام که نظرشون رو برای ادامه مطالب شهیــد پورموسوی بیان کنن،ان شاءالله هممون مورد عنایت این شهیــدشاهد قرار بگیریم.

*********************

 

*** پرونده اعمالـــــ

در حدود تاريخ 20/ 3 /1366 بود كه در منطقه كردستان و نزديكيهاي سردشت بر روي يكي از يالهاي كوه لك لك مستقر بوديم . در تاريخ مذكور صبح بديدن برادران رفته تا جوياي حال آنها گردم . بعد از ديدار با آنها سراغ سنگري رفتم كه دستگاه مخابراتي در آنجا كار گذاشته بود. بعد از احوالپرسي با يكي از برادران كه نگهبان بود باو گفتم تو برو صبحانه بخور و من به جاي تو پست مي‌دهم و او هم قبول نمود و رفت. بعد از چند لحظه نگباني دادن چشمانم بدون اراده در حاليكه بيدار بودم بسته شد ، يكدفعه متوجه گرديدم چيزي همانند پرده از جلو چشمانم برداشته گرديد. در آن حالت كه بودم ديدم يك نفر پشت چيزي مانند ميزي نشسته جلو رفتم و از او سراغ سيّد هبت الله (سید هبت الله فرج اللهی ،در مطالب گذشته از ایشان آورده بودم)را گرفتم ، او گفت : صبر كن از يكي ديگر از برادران خبري بگيرم و جوابت را بدهم ، وقتيكه او سراغش را از آن برادر مي‌گرفت ، آن برادر ديگر به يكبار در جلویم حاضر گرديد ، ديدم كه آن برادر در حالي كه دفتري بزرگ كه حالت دفترهاي حضور و غياب را دارد جلويش قرار داشت . به برادر قبلي گفت : تامل كن تا نگاهي به دفتر بيندازم ، در اين ميان من نگاه به دفتر نمودم زمانيكه صفحه‌اي كه متعلق به سيد بود را درآورد يك لحظه نگاهش كردم و ديدم چيزي داخلش نوشته نشده . بعد متوجه شدم كه سفيدي آن واينكه چيزي در آن به ثبت نرسيده بود همان سيئات و معاصي بوده كه در عالم دنيا مرتكب گرديده و از پروندة اعمال او پاك گرديده.......

*** بشــارت شهــادت از امام زمان(عج)ــــ

يك شب بعد از انجام عهدي كه با خود نمودم و آن خواندن زيارت عاشورا و قرآن براي امام زمان سلام الله عليه و امام حسين عليه السلام بود.

بعد از عزاداري در بقعه متبركه علي مالك جهت استراحت با يكي از برادران به منزل ايشان رفتيم . بعد از انجام مقدمات خواب و گستردن اسباب خواب ، خوابيديم.

در حدود ساعت 2 صبح در عالم خواب بعد از جرياناتي كه بوقوع پيوست در حالي كه اسلحه‌اي در دست داشتم يكي از برادران را ديدار كردم و او بمن نويدي را داد و گفت : سيّد تو و سه نفر ديگر شهــــيد خواهيد شد و مرا نزد لوحي كه پرده‌اي بر روي آن كشيده شده بود برد ، پرده را كنار زد و گفت : ببين ، اسمهاي ما چهار نفر بر روي آن ثبت گرديده بود ، بعد روي آنرا گذاشت و من با همان وضعي كه داشتم رفتم نزد چند تن از برادران كه اولين كسي كه با او برخورد نمودم شهـــــيد سيّد هبت اله فرج اللهي بود كه با هم و چند تن ديگر از برادران بر دور يك سفره نشستيم و با هم غذا خورديم و بعد از اين جران كه در عالم خواب اتفاق افتاد از خواب بلند شده و به شكرانة اين بشارت بشير ، سورة اناانزلنا را خوانده و سه بار سورة توحيد را تلاوت نمودم و دعاي  قُلِ اللّهُمَّ  مالِكُ المُلك  را بر زبان جاري ساختم و بعد از نماز صبحگاهان سجدة شكر بجاي آوردم.

 


برچسب‌ها: شهید سید رضا پور موسوی, شهیدی که خبر شهادتش را امام زمان به او داد, شهدای دزفول, شهید پورموسوی, سبحان داودی زاده
چهارشنبه سی ام بهمن 1392 .:. 20:42 .:. بيدار

ــــحمید جان!ناقابل است....ناقابلـــــــ

تقدیم به روح پر فتوح شهـدای ایران اسلامی

                                به ویژه شهیــــد عبدالحمید محمود نژاد

*****************

زمان :  22:10 دقیـــقه 20 بهمــن سال 1364

نام عملــیات: والفـــجر8

رمـز عملــیات: ذکر مقــدس یا فاطــمه الــزهــرا(س)

********************

ساعت :  9 صبح 22بهمن 1392

نام عملیات:  نبرد بزرگ

رمـز عملــیات: ذکر مقـدس لبیــک یا خامـــنه ای

حـــرف اول: همه آمده بودند،پیـر وجوان،زن و مـرد، دختـر و پسـر، بزرگ وکوچک، مسـلمان و غیـر مســلمان،شیعه وسنی،همــه و همــه...........

عجـــب غـــــروری گرفته بـــود سرتا پای، وجــــودم رو....

از انقــــلاب تا آزادی پیاده اومـــدم.....

دوباره برگشتم !دوباره مســـیر رو اومدم......

میدانستم،خوب میدانستم.وقتی که ولی امر مسلمین جهان میگه :امسال هم حماسه دیگری برپا میشه دیگه جایی واسه نگرانی نبود.....

وعجب حماسه ای بود دیروز.....................

*همه اومده بودند تا «انقـــلابی بـــودن»خودشون رو ثابت کنن.اومده بودن تا بگن که گزینه های روی میز ما چیزی نیست جز ذکر مقدس«لبیـــــک یا حســــــین»

*اومده بودن تا به سیاستمدارن خودشون اعلام کنن که هیچ وقت یادشان نرود که« آمریکا شیطان بزرگ» است.و اسیر سیاستبازی مکارانه اونها نشن...

*اومده بودن تا بگن ما هنوز به خون شهـــــــدامون وفاداریم و حتی اگه از گرسنگی بمیرم تن به ذلت نخواهیم داد...

حرف آخـــر:

دلم نیومد توی سالگرد عملیات والفجر8 و شهادت عبدالحمید محمود نژاد چیزی ننویسم...

شهید محمود نژاد اولین شهید دانشگاه امام صادق (ع) و از بچه های ناز دزفول بودکه در عملیات والفجر 8 به شهادت رسید.....

ایشون عـــــارفی به تمام معنـــــا بودن.....

دوتا خاطره کوچیک رو از ایشون میارم که ایشالله دوستان عزیزم استفاده کنن.

*** شفاعت حضرت زهرا(س)

یکی از دوستان چندروز قبل یه داستانی رو از شهید محمودنژاد برام تعریف می کردن که واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم..

ایشون از قول یه بنده خدایی می گفت: یه شب پشت خط دعای کمیل برگزار شده بود.شهید محمود نژاد که آدم بسیار با صفا و ضمیر روشنی بود،اومد کنارم نشست.

داشت گریه می کرد.بعد از چند لحظه سرش رو به حالت سجده روی زمین گذاشت.یه دفعه دیدم با صدای بلندآهی کشید و در حالیکه گریه می کرد از محل رفت بیرون.

سریع رفتم دنبالش ودیدم که توی تاریکی دشت نشسته وداره گریه میکنه.بهش گفتم که حمید قضیه چی بود؟ گفت:هیچی.گفتم :من حوصله ندارم راستشو بگو...

گفت:هیچی.دوباره بهش گفتم تا نگی ولت نمیکنم...

وقتی اصرارم رو دید،گفت: وقتی سرم رو روی زمین گذاشتم، یه لحظه صحنه محشر برام تجسم شد.دیدم که همه توی یه صف ایستادن.دونفر هم اون بالا ایستادن و هر کی رد میشه سرش رو با تبر میزنن.فقط بعضی ها هستن که از اون دوتا فرشته رد میشن.کم کم داشت ترس تمام بدنم رو میگرفت...

نوبت به من رسید.فرشته تبرش رو بالا آورد که سرم رو بزنه...یه دفعه یه صدایی توی فضا پخش شد که : نزنید.این از خودمونه..نوا، صدای یک زن بود که اون یکی فرشته گفت حضرت زهرا(س) بود که شفاعت کرد.اون دادی هم که وسط دعا زدم بخاطر شنیدن بخشیده شدنم توسط حضرت زهرا(س) بود....

***جسم مرا بر سيمهاي خاردار بگذاريد

يكي از غواصــــان گردان عمار ازلشكر 7 ولي عصـــر(ع) تعريف مي كرد:  وقتــي بچه هاي غـــواص مي خواستند براي شروع عمليات والفــــــجر 8، تن به امـــــواج اروند بسپارند، فرمــــانده گروهان غواصي، شهيــــد عبدالحميد محمود نژاد رو به من كرد و گفت: وقتي شهيـــــد شدم، جسم مرا بر سيمهاي خاردار بگذاريد و از آن پلي براي عبور بسازيد. او چند دقيقه بعد در آن سوي اروند، لبخندزنان با پيكري خونين به شهيدان پيوست.

این هم جمله بسیار معروف شهیـــد حمید محمود نژاد:

"از شهید چیزی نمی ماند،جز یک «راه ناتمام......»" 


برچسب‌ها: شهیدعبدالحمید محمد نژاد, شهدای دزفول, شهید محمود نژاد, شهید دزفول, دانشگاه امام صادق
چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392 .:. 21:22 .:. بيدار

عرفـــان یعنی همینـــــ.......

گذری بر زندگــی عاشقی از سالکـنان مکـتب خمینی کبیر......

******************

شهیــد سید هبت الله فرج الهی.....

شهیدی که ماجراها با امــام زمان (عج) خود داشت.......

******************

« شهيد فرج‌اللهي در دفتــرش اين‌گونه نوشته است:

«بسمه تعالي، سيد هبت‌الله فرج‌اللهي شهــادت مبارك»

و زير آن را امضا كرده است. اين نوشته مربوط مي‌شود به چند روز قبل از شهادت ايشان.

***********************

شرمنده از دوستان گرامی که بخاطر کمبود جا و زیاد شدن مطلب نمی تونم حق مطلب رو ادا کنم...

در ذیل چندتا خاطره از این شهید بزرگوار که تربیت یافته جلسات قرائت قرآن  شهر دارالمومنین دزفول بود، رو براتون آوردم که ایشالله مورد توجهتون قرار بگیره..

*** مادرش مي‌گفت: يكي از شب‌ها از اتاقش صداي گريه می شنيدم. خودم رو به در اتاقش رسوندم. ترسيده بودم. نكنه اتفاق بدي براش افتاده باشد، اما وقتي در رونيمه باز كردم، ديدم به سجده رفته و داره گريه مي‌كنه. منم برگشتم و هيچ نگفتم..

*** خواهر شهید می گفت: گروهي از نيرو‌هاي گردان بلال دزفول براي آموزش غواصي به شمال رفته بودند. يكي از نيرو‌ها كه از دوستان صميمي سيد هم بود، در حين آموزش به دليل نقص كپسول اكسيژن در دريا غرق مي‌شود. در همان لحظه، سيد كه در خانه نشسته بود، در دفترش اين گونه مي‌نويسد: امروز يكي از بچه‌ها شهيد شد.» خواهرش مي‌گفت: «وقتي به خانه آمدم، ديدم ناراحت نشسته. گفتم: چرا ناراحتي؟ گفت: يكي از بچه‌ها شهيد شده. گفتم: كي؟ گفت: بعداً مي‌فهمي. عصر همان روز خبر شهادت شهيد رضا آلويي را به او رساندند..

*** خواهر شهید: سيد زمان و نحوه شهادتش را هم براي اطرافيانش گفته بود. خواهرش مي‌گفت: به او گفتم: من اصلاً دوست ندارم تو تير بخوري يا اين‌كه پيكرت بسوزد. رو به من كرد، خنديد و گفت: همين! گفتم: بله. گفت: به چشم! من نه تير مي‌خورم و نه مي‌سوزم. من فقط با يك تركش شهيد مي‌شوم و دستش را گذاشت روي سرش و گفت: اينجا. وقتي كه پيكرش را آوردند، صورتش را كه ديدم، متوجه شدم درست همان جايي كه دست گذاشته بود، تركش هم به همان‌جا اصابت كرده بود.

*** دوجمله بسیار زیبا و تاثیر گذار از شهید:

1-     سيد قدم زدن در شهيدآباد را قدم زدن در وادي معرفت مي‌دانست. او در دستنوشته‌هايش گفته است كه «اگر گرمي حضور شهدا وجود سردت را گرم نكرد، اين شهيدآباد، شهيدآباد تو نيست.»

2-      «نظر كردن در زندگي شهيــد، شهيــدساز است»


برچسب‌ها: شهید فرج اللهی, شهیدی که امام زمان را در خواب دید, سبحان داودی زاده, آخرین بازمانده, عارفی از عارفان دزفول
جمعه هجدهم بهمن 1392 .:. 13:11 .:. بيدار

به نام خدا

من می خواهم در آینده شهیــد بشوم. برای این که ……

معلم که خنــــده اش گرفته بود ، پریـــد وسط حرف مهدی و گفت…. 

ببین مهدی جان ! موضوع انشا این بود که درآینده می خواهید چه کاره بشید..

باید درمورد یه شغل یا یه کار توضیح می دادی......

مثلاَ ، پدر خودت چه کاره س……

آقا اجازه! شهیــد شده.....

*** **************

شهید میثم کهندل

******************

*خاطراتی از دیدار با خانواده شهیــد میثم کهندل«ورامین»...

 شهیـد کهندل پارسال به شهادت رسیدند.....

ایشـون یه دختـر سه سـاله داشتن به اســم"محیـــا"که وقتـی رفتیـم خونشون خیلی با ما سرد برخورد کرد...

من خیلی زود با بچه های کوچیک ارتباط برقرار می کردم ولی هر کاری می کردم روی خوش نشون نمیداد...

بالاخره اومد پیشم و کلی باهم بازی کردیم...

یه تفنگ کوچولو آورده بود که نحوه بازی کردن باهاش رو برام توضیح بده....

واقعا که چقــد شیرین حرف می زد.....

مادر و پدر بزرگش از ارتباط"محیا"با پدر بعد از شهــادتــش برامون چندتا خاطره گفتن...

اینکه بعضی وقتا توی خونه میره تو اتاقش و بعد از یکی دو ساعت که میاد بیرون.وقتی ازش می پرسیم دختــرم تو اتاق چیکار می کـردی؟ میــگه بابا میثم پیشم بود و داشت باهام بازی می کرد...

یا اینکه: یه روز سر مزار شهیــد رفته بودیم ، دیر وقت بود وما خواستیم برگردیم..

بهش گفتیم پاشو بریم عزیزم دیگه داره دیر میشه..اون گفت شما برین من می مونم.

بهش گفتیم،نمی ترسی؟

گفت:نه، بابای میثم پیشم اینجاست،من نمیترسم...

وخیلی خاطرات دیگه...

اون دختر کوچولو هنوزم منتظر باباش بود که از سفر برگرده....

خیلی جو سنگینی بود، یه چشمم به دختر کوچولوی شهید بود و یه چشمم به عکس شهید ،من بودم و اشک های سرازیر شده...

شعــرم نگفتنی شد وقتی که رفته بودی

من ماندم و غروبی در غربت کبــودی

رنگ غروب دارد بغض سکوت سردم

ای مهربان تو هرگز نا مهربان نبودی

یادت بخــیر بـابـا آن روزها که بــودی ...


برچسب‌ها: برای بچه های شهدا, شهید میثم کهندل, شهید کهندل_سبحان داودی زاده
دوشنبه چهاردهم بهمن 1392 .:. 20:38 .:. بيدار

ایـن زندگی قشنــگ من، مـال شـما

ایـام سپـید رنــگ مـن، مـال شـما

بابای همیشـه خـوب مـن را بدهــید

ایـن سهمیه های جنـگ من، مـال شما

**************************

سلام.سلامی گـــرم به روح و جسمتـــون....

یکی از دوستان تو کامت ها خواسته بود که در مورد تهمتهایی که به فرزندان شهدا می زنن مطلبی بنویسم که منجربه نوشتن این سیاهه شد....

البته این موضوع رو در پست جداگانه بر اتون می نویسم.

دوست دارم همش رو بخونید

این دوتا خاطره از خاطرات خودم هستن که براتون می نویسم. **************************

*** دیدار با خانواده شهیـــد ربیعی«اهواز»....

یه شب رفته بودیم خونه شهید ربیعی ....

یه پسر 20 وچند ساله داشت، ماشاء الله خیلی فهمیده و رشید بود...

خاطرات زیادی گفت، کلی گریه کردیم...

البته از شرم!!!!

-گفت که بخاطر اینکه همش بهش میگفت فرزند شهیــد سهمیه داره،فرزند شهیــد هرجا بره کارش رو راه میندازن،فرزند شهیــدکار خوب گیرش میاد وغیره... دیگه مدرسه نرفت!!!

میگفت خیلی ناراحت بود، هرجا می رفت به مادرش نگاههای بد میکردن...(الان که یاد حرفاش میفتم بغض گلوم روگرفته)...

-مادرش میگفت یه روز خیلی ناراحت بود و خیلی بدخلقی میگرد و البته گریه...

هرچی بهش گفتم که چت شده، هیچی نگفت جز یه کلمه: مادر من بابام رو میخوام..دیگه هیچی نمی خوام...

این خاطره رو که مادرش تعریف کرد، دیدم که پسر شهیــد سرشو انداخته پایین...بعد از حرفای مادره، پسرش گفت من هنوزم که هنوزه بخاطر اون حرفم به مادرم ازش خجالت میکشم....

* دوستان من نمی خوام با حرفام بگم که لیست سهمیه هایی که به اسم فرزندان شهــدا هست همش به حقه یا بحق نیست....

یا اینکه یه عده بسیار قلیل دارن از اینا سوء استفاده میکنن.

ضمن اینکه بگم خدمتتون که خیلی از آدمای پولدار زمان جنگ نبودن و یا دنبال منافع شخصیشون بودن...

الان دارن با پول و نفوذشون بچه هاشون با پول میرن دانشگاه تهران،امیر کبیرو....ویا با پولشون سربازیشون رو میخرن...یا اینکه با پولشون بچه هاشون بهترین کار و زندگی رو دارن........

چرا اونایی که دارن امتیازات بحق بچه های شهـــدا و جانبازان رو هر روز تو سرشون میزنن یه بار تا حالا نرفتن به اون خر پولا گیر بدن؟ها؟؟؟؟

حرفم اینه که یکی مثل من هیچ وقت حاضر نمیشه پدرش رو با پول و کار،سهمیه دانشگاه و غیره...عوض کنه.شما چی؟؟


برچسب‌ها: شهید ربیعی, شبحان داودی زاده, فرزندان شهدا, شهید, سهمیه فرزندان شهدا
جمعه یازدهم بهمن 1392 .:. 14:41 .:. بيدار
 و ایــنست نقشـــه راه ..............

از فـــرش بسـوی عـــرش .........

«چندصد وصیت نامه رو خوندم تا تونستم تکه های نابی رو که مغز این وصایای شهداست رو برای استفاده خودم و شما همسفران زمینی آماده کنم»

و اینــک این شما و این چراغ های پرنور در زمین پر از سیـاهی و ظلمــت......

**********************************

مفهوم گریه های امام(ره):

-اي كاش مي توانستم مفهوم گريه هاي نيمه شب امام را درك كنم ، اي كاش دردي از دردهاي اين مردم معصوم رادرمان می كردم و اي كاش مي توانستم حق محبتهاي دوستان  را اداء ميكردم .....

-خداوندا ملت ما را آنچنان ايماني عطا كن تا در جريانات پيچيدة اجتماعي وسياسي فرو نريزد و آن چنان ايماني به مجاهدان، همراه با فرهنگ عطا نما تا انعطافهاي سخت جبهه ها آنها را نلرزاند و رهبر ما را با جوانهاي ما پيوندي آهنين عطا فرما......

شهیــد عبد المجید صالح نژاد

داسـتــان قیامـــت:

-برادر، كوچكتر از آنم كه به تو چيزي ياد دهم. اما ميخواهم بگويم داستان قيامت، داستاني حقيقي است . اگر نميداني سعي كن بداني، اگر ميداني سعي كن ببيني. اگر مي‏بيني سعي كن عمل كني.........

-اگر او(امام) نبود هنوز ما بايست ذلت پذيرش ظلم را بخاطر مصلحتي پوچ بپذريم، اگر او نبود ما از مسلمان بودن خويش هيچ چيز نداشتيم جز نمازي كه نماز نبود و روزه اي كه جز گرسنه بودن فايده اي در بر نداشت......

شهیــد حسیــن بیــدخ

چه کسی شهید را درک می کند:

-فقط شهيد شهادت را درك مي كند و خدا شهيد را...

-گريه كردن بر شهيد، راه شهيد است.....

-مسئولين«هر كس كه مي خواهد باشد» مواظب باشيد رياست ميدان آزمايش است...

شهیــد حسیــن خبــری

خدایا نفهمیدم:

-خدايـــا، ندانستم، نفهميدم، نپرسيدم و آنچه ميدانستم عمل نكردم. خدايا اكنون كه فهميدم، دير شده است، مدتها گذشته . عمرم را به بيهودگي گذراندم و در درگاهت هيچ چيز ندارم كه عرضه كنم .خدايا، تا كنون ياغي و سركش بوده ام، عصيان ورزيدم، حيا نكردم، عبرت نگرفتم، اشتباه كردم آنچه تو خواستي نكردم و ناداني و جهالتم مرا بدين روز انداخته است.

-دوسـت دارم قبرم را ساده و همسطح زمين درست كنيد و با اندكي سيمان روي آن را بپوشانيد و فقط با انگشت روي آن بنويسيد :

«پركاهي تقديم به آستان قدس الهي وهمه برايم طلب مغفرت نمائيد.»

شهیــد بهمــن درولـی

پیـــرو واقـــعی ولایــت:

-وقتي شهيد شدم جسمم را بر سيمهاي خاردار بگذاريد و از آن پلي براي عبور بسازيد

-از شهیـد چیــــزی نمی ماند جز یک راه ناتمــــام......

-ما شيعيان يكبار در اول تاريخ اشتباه بزرگي مرتكب شديم آن هم در زمان مولايمان حسين ابن علي بود كه پشت به كربلا و پشت به عاشورا و پشت به جنگ كرديم و به پاس آن پشت كردن ما به جنگ هزار و سيصد و اندي سال توسري خور اين وآن شديم هر جاهلي بر ما حكم راند، هر ظالمي ما را در محبس ها حبس كرد، هر كي آمد ما را به اسرت برد و هر كسي آمد ثروتهاي معنوي و مادي ما را با تاراج برد به واسطه آن اشتباه هزار و سيصد سال توسري خور شديم استدعاي عاجزانه من اين است كه كه نكند بار ديگر پشت به جنگ بكنيم چون ديگر معلوم نيست كه اگر اين بار پشت به جنگ بكنيم تا چقدر بايد از اين نيز توسري خور خواهيم بود بعد از هزار و سيصد سال خداوند تفضلي كرد و به دست يك ابر مرد از تبار حسين و از فرزندان حسين دوباره عزت از دست رفته ملت شيعه و مسلمان را به اين ملت بازگرداند كاري نكنيم كه اين عزت و شرف ما دوباره از بين برود.

شهیـــد عبدالحمیــد محمـــود نژاد

 


برچسب‌ها: سبحانداودی زاده, شهید محمود نژاد, شهید حسین بیدخ, شهید بهمن درولی, شهید هسین خبری
چهارشنبه نهم بهمن 1392 .:. 22:58 .:. بيدار

درسی برای همیشه تاریخ برای مــن و برای تــو......

برنامــه ای برای وصال به معشــوق......

لاله های سرخ بی دست و پا مشتها گره کرده ، دهانها باز،چشمها بینا رو به آسمان.در گوشه ای از این صحرا در کنار یک نهر در سکوت فریاد می زنند که : برادر، این نبرد در اینجا به پایان نخواهد رسید ، نبرد ما نبرد همیشة تاریخ است ، تا ظلم هست جنگ هست و تا جنگ هست ما هستیم .برادر ، رفتن ما رفتنی برای حرکت توست .

من زنــده ام! اما به یک شرط !

من زنده ام ، در مرگ نیز زنده ام . اما برادر، زندگیم و حاضرییم به یک سِرُم است . سِرُمی که مبدأش بدست توست . سِرُمی که رفتن میخواهد ، شدن میخواهد ، رفتنی که توقفی ندارد و توقفی که جز مرگ من هدیه ای ندارد .

فرامـوشـــم مکن.....

از دردی بزرگتر در هراسم ، از رنجی بزرگ در وحشتم . از اینکه برایم بِگِریی یا بخندی بی خیالم . اما از اینکه فرداها ،در کوره راهها در شادیها ، در جشنها ، در مسیر بزرگ زندگی بدست فراموشیم سپاری در وحشتم . وحشتی که زندگی را برایم مرگ می کند و آخرت را نیز برایم دنیا ....

حس می کنم شهیـــدان روزی از یاد می روند......

برادر چیزی نداشتم ، پیامی نداشتم ، اما با رفتنم از دردی بزرگ بر خود مینالم ، حس میکنم فرداها ، در راهها وقتی زمان گذشته را از یاد می برد و آینده فراموشکدة گذشته میشود شهیدان از یاد میروند .

یاد مـــن راه مـــن است......

اینکه میگویم از یادم مبر ، برادر منظورم این نیست که گورستان را منزلگاه من بدانی و هر شب جمعه در آنجا حاضر شوی و گریه کنی ! برادر ، یاد من راه من است .

زياد مخوابكه فردا بايد سالها به زير خاك بخوابي .

زياد مخوركه براي خـوردن وقــت‌هاست

زياد مخــندكه دليلي بر خنديدن نيست ، به هر كجا مي‌روي بدان آخر به سوي خدا مي‌روي ، هرچه مي‌كني بدان سرانجام ديدار آن دنياست .

خواهــرمحجاب تو سنگري آغشته به خون من است مي‌دانم بالاتر از آنهايي كه سفارش به پوشش و حجاب تو را كنم ولي بدان تفنگي كه در دست من است چادري است كه بر سر توست ، اگر ميل به سلاحم داري چادرت را سلاحم بدان .

آخرین مکالمات شهید حسین بیدخ با معبود.....

خدايـا: گنهكارم ، خطا از من است مي‌دانم هميشه مغلوب نفسم شده‌ام ، خدايا ، از من درگذر كه جز گذشت تو منزلگاه من جز دوزخ چيزي نيست .

خدايــا: اي مهربان‌ترين مهربانها ، اي عزيزترين عزیزانم ، اي زيباترين زيبارويان در نزدم ، اي پاك‌ترين پاكان ، اي نويد دهنده ، اي برپا كننده ، اي هميشه زنده ، اي ميراننده ، اي سريع الرضا ، اي كاشف البلا ، اي گذرنده به هر نحو مي‌خواهي بكشيم ، بكشم ، به هر نحو مي‌خواهي ببريم ببرم ، اگر يك بار به مرگم راضي نيستي هر بار بكشم ، زنده‌ام كن ، بازم بكش ، حاضرم، راضيم فقط يك چيز از تو مي‌خواهم اي عزيز از من بگذر 

خـدایــا: بارالها ، محبوبا ، ايزدا ، اي يار صالحان ، اي دشمن كافران ، اي همراه متقيان ، اي عدو ظالمين ، اي با مؤمنين يار و با مشركين خصم ، جز به تو اميدم نيست اي خالق ، اي حاكم ، با عدلت با من حكم مكن اي هميشه زنده ، زندگي آن دنيا را در دوزخ برايم مخواه اي ميراننده ، مرگ مرا زندگي براي ديگران ساز براي ملتم و دينم و امتم .

خدايـا: به حال كسي كه جز اشك سلاحي ندارد و جز ياد تو دوايي ، رحمم كن كه محتاج يك راحمم .

حسين بيدخ 60/12/22

بعضی از وبسایتهایی که زحمت انتشار مطالب این وبلاگ رو میکشن..

سایت سر نیوز:

http://www.sernews.com/%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%88%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D9%87-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF

سایت تی نیوز:

http://tnews.ir/khabar/291F21052084.html

 


برچسب‌ها: شهید حسین بیدخ, شهید بیدخ_درسی برای همیشه تاریخ, من و حسین بیدخ, سبحان داودی زاده
شنبه پنجم بهمن 1392 .:. 22:26 .:. بيدار

دردنوشته ای با شهیــد حسین بیدخ.....

***************

دانش آموز شهیدحسین بیدخ از جمله عارفان معاصر دزفول بود که در نوجوانی به مقام اکمل الخلایق دست یافت ودر حالیکه سن بسیار زیادی نداشت نقشه راهی بس بزرگ وبا بصیرت برای آیندگان خود ترسیم نمود.راهی را که هرکس را توان پیمودن آن نیست....

متن زیربریده هایی از دستنوشته های این فرشته زمینی است که بصورت متن ادبی در آمده است ومن کردار خودم را با وصیت حسیــن سنجیده ام....

***************

شهید حسین بیدخ نفر وسط

**********************

حسیــن چه گفت و مــــن چه کــردم......

سبحان-سبحان،حسین....

سبحان-سبحان،حسین...

حسین جان–سبحان،بگوشم....

حسین گفت: آنان كه به هزاران دليل زندگي مي‌كنند نمي‌توانند به يك دليل بميرند و آنان كه به يك دليل زندگي مي‌كنند به همان دليل نيز مي‌ميرند.

ولی من: به هزاران دلیل زندگی می کنم جز به همان یک دلیل، و آن دلیل چیزی نیست جز رضایت الله....

حسین گفت: ديگر جاي خنده نيست ، آخر دليلي بر خنديدن نيست ، آخر در كجاي دنيا انساني كه بين بهشت و جهنم در رفت و آمد است خود را به خنديدن خوشحال مي‌كند .

ولی من: هر کاری کردم جز توجه به این حقیقت که"این دنیا از آب بینی بزی نیز بی ارزشتر"است.

حسین گفت: عجيب است داستان آدمي كه مي‌داند بعد از مرگ او را بازخواست مي‌كنند اما بي‌خيال در يك زندگي آسوده روز را به معصيت مي‌گذراند و شب آسوده همراه شيفتگان رؤياها به خواب مي‌رود .

ولی من:به هر چیزی توجه کردم جز اینکه "الموت حق،المیزان حق،الجنه والنارحق"

حسین گفت: خدايا،گنهكارم، خطا از من است مي‌دانم هميشه مغلوب نفسم شده‌ام، خدايا! از من درگذر كه جز گذشت تو منزلگاه من جز دوزخ چيزي نيست.

ولی من: آن قدر غرق در گناه و عصیان خود بودم وآنقدر نفسم مرا متکبر بار آورده بود که جز خود را نمی دیدم و جز به توان هیچ خود متکی نبودم.

حسین گفت: دوربين فيلمبرداري خدا را كه هيچگاه نديدم ، حالا ديدم گويي فرشتگان مأمور در حال گرفتن فيلم از مايند ، برادرم چنان زندگي كن كه هميشه دوربين خدا را در حال گرفتن فيلم از خود ببيني.

ولی من: از شدت غفلت هیچگاه به درک این حقیقت که عالم محضر خداست نرسیدم چه برسد که دوربین فیلم برادری او را احساس کنم.بارها از ترس آبرویم خطاهایم را در خفا انجام دادم، من بی شرم آنقدر گناهکار بودم که از خلایق خدا شرم داشتم ولی از خالق هستی نه واو که بود که همیشه"ستار العیوب و ستار الذنوب"بود.

حسین گفت: با گذشت باش كه خدا نيز از تو بگذرد .

ولی من: ازیک قاشق غذا که برادرم بیشتر از من بخورد نگذشتم وهیچ گاه انفاق واحسان نکردم مگر با منت!

حسین گفت: مي‌خواهم بگويم برادر ، روحانيتي كه كنون پرچمدار اين انقلاب است ، پيشرو اين اسلام است ، حفظش كن ، هرچه به تو گفته‌اند دروغ است ، به خدا آنها را ديده‌ام بر منبرها و در سنگرها با زبانشان و با سلاحشان ، ديده‌ام در جبهه‌ها ، جايي كه ما را توان و شهامت رفتن نبود آنها رفته‌اند ، به آنها احترام بگذار ، البته"نه آنهايي كه از روحانيت تنها چيزي كه دارند عبا و عمامه‌اي"است.

ولی من: همیشه یه طرفه به قاضی رفتم هرجا که خطایی از بعضی انسانهای نااهل در لباس پیامبر دیدم برهمه روحانیان تعمیم دادم وباعث تضعیف علمای واقعی دین شدم.وهرچه رسانه های بیگانه به خورد من داد بی چون و چرا قبول کردم.

حسین گفت:آمريكا را هميشه دشمن بدار ، سعي كن هميشه بمبي باشي تا هر كجا خواستي ضامن آن را بكشي و هزاران كثيف را كه زندگي براي آنها چيزي جز نفس كشيدن نيست راحت كني.

ولی من:رابطه با آمریکا را نشانه پیشرفت و افتخار و باکلاسی دانستم.من در خانه خود خوابیده بودم و روزوشب به دنبال کسب در آمد،هرچند از راه حلالش بودم، ولی ندیدم اشک کودکان یتیم،شیون زنهای بیوه،پدران بی پسر وزنان بی همسر درفلسطین،لبنان،بحرین،افغانستان،پاکستان،سوریه،عراق و....را ویادم رفته بود سخن امیرالمومنین علی (ع)را که بعد از شنیدن بی حرمتی به زن یهودی که "گفت:اگرمسلمانی این خبر را بشنود و دق کند،نباید او را ملامت کرد".ولی من آنقدر گردن کلفت و پوست کلفت شده ام که ککم هم نمی گزد.

حسین گفت:برادر یاد من، راه من است.می روم تا تو بیایی،این راه اگر بی یاور بماند زندگی را ازمن دزدیده ای...

ولی من: آنقدرنامرد بودم که از پیشینیان خود نیز دزدی کردم.ومال مسروقه چیزی نبود جز،زندگی ایشان.من فکر میکردم که از شهید گفت و از شهید نوشت همان چیزیست که حسین از من به عنوان یک نفر از آیندگان خود خواسته است ولی زهی خیال باطل که شناخت این راه خود بصیرتی میخواهد والا..

**************

جهت دریافت ویدئومصاحبه شهید بیدخ به لینک زیر مراجعه نمایید.شادی روحش صلوات

http://www.aparat.com/v/4YGhH

****************

لینک این مطلب در سایت های دیگر که زحمت انتشار اون رو کشیده اند....

سایت ذاکرنیوز:http://www.zakernews.ir/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%88%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D9%87-%DA%A9/

سایت جوان انقلابی: http://javanenghelabi.ir/?p=13439



برچسب‌ها: شهید حسین بیدخ, شهید بیدخ_درسی برای همیشه تاریخ, من و حسین بیدخ, سبحان داودی زاده
دوشنبه سی ام دی 1392 .:. 20:42 .:. بيدار

سلام دوستان ...

تاحالا دقت کردین داریم تو چه روزگاری"زندگی"ميکنيم ؟

روزگاریکه:

 با خدا بودن نشانه "املی" است وهَرزگی"مد"...

بی حجابی"کلاس"است...

ذلت در مقابل دشمنان"اعتدال"است...

ایستادگی بر اصول" تندروی"واصلاح طلبی در اصل دین"تدبیر"است...

ابوموسی اشعری نشانه"اعتدال"ومالک اشتر نشانه"افراط گرایی"است...

تنبیه مجرمان نشانه"نقض حقوق بشر"است وکشتن هزاران بیگناه درفلسطین،لبنان،عراق،سوریه،افغانستان نشانه"دموکراسی"...

دانستن اسم شهدا"ننگ وعار"است و دانستن اندازه قد،وزن

 و تعداد موی بازیگران و فوتبالیستها"افتخار"..

داشتن حجاب" نقض"حقوق زنان است و برهنگی"تکریم"ایشان...

مَستی و دود "تَفريح" است..
داشتن دوست نامحرم "روشن فکری" است...
گرگ بودن رَمز "مُوفقيت"است وبی فرهنگی "فرهنگ" ...                      
پشت کردن به ارزش ها واعتقادات نشانه"رشد ونبوغ"...

بله دوستان معرفی میکنم....

اینجا"آخــر الزمـــان"اســـتـ


 گفتند یار سفـر رفته باز مـی‌رسـد

بیش از هزار سال گذشت و خبـر نشد

گفتند مستجاب شود گر دعــا کنید

ما را چرا دعای فــرج کارگر نشد؟


برچسب‌ها: سبحان داودی زاده, مطالب بسیار جالب, شهدای دزفول, آخرالزمان, تدبیر
چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392 .:. 19:52 .:. بيدار
فقط دعا کنید پدرم شهیــد بشه!

خشکم زد. گفتم دخترم این چه دعاییه؟
گفت:آخه بابام موجیه!
گفتم خوب انشا الله خوب میشه، چرادعاکنم شهیــد بشه؟
آخه هروقت موج میگیردش وحال خودشو نمیفهمه شروع میکنه منو ومادرو برادر رو کتک میزنه! ، امامشکل ما این نیست!
گفتم: دخترم پس مشکل چیه؟
گفت: بعداینکه حالش خوب میشه ومتوجه میشه چه کاری کرده.شروع میکنه دست وپاهای همهمون را ماچ میکنه ومعذرت خواهی میکنه.آقا ما طاقت نداریم شرمندگی پدرمون را ببینیم.تو رو خدا دعاکنید پدرم شهیــدبشه وبه رفیقاش ملحق بشه.....

جمعه بیستم دی 1392 .:. 22:47 .:. بيدار

جامعه کبیـره و تشـرف به محضـر یــار...

****************

عارف شهیـــد سیــد رضـا پـورمـوسـوی

***************

چند زماني از ديدار با جان جانان وقلب عالم امكان گذشت، جريان را براي يكي از برادران بازگو نمودم ، روي همين جريان يك شب به منزل يكي از دوستان جهت ديدار و زيارت ايشان رفتم بعد از سخناني كه ميان ما رد وبدل گشت، ايشان به من گفت كه مي‌خواهم شعري را از يكي شعرا بخوانم گفتم: بفرما ايشان آن را برايم خواندند شعر اين است

شب كه خورشيد جهانتاب نهان از نظر است             قطع اين مرحله با نور مهر بايد كرد

بعد از سخني كه دربارة اين شعر گرديد ايشان به من گفتند كه از حضرت سؤال كنيد كه چه بايد كرد؟ چگونه بايد عمل نمود؟ وتكليف ما چيست؟ من هم اجابت نمودم. آن شب ،شب سه شنبه بود طبق قرار،شب ميعاد بود، به سبزقبا(امام زاده مدفون در دزفول)رفته، بعد از خواندن زيارت جامعه يك ختم صلوت مختصري بجاي گزاردم ، بعد از اين، آن حضرت را به پهلوي شكسته وبازوي كبود گشته وسقط محسن زهراي بتول سلام‌اعليها، وقت وداع حضرت زينب با امام حسين(ع) هنگاميكه عازم رزم بود و آخرين ديدار از خيمه‌ها،خواهر،برادر را صدا زد كه اي نور ديدة مادر و اي جگر گوشة خواهر باز ايست كه وصيت مادر را بجاي آورم را قسم دادم و به آن حضرت گفتم :كه ما را لياقت وشايستگي آن نيست كه در اين امور كه مربوط به شماست دخالت نمائيم و مرا جوابي در خور سئوال ايشان نمي‌باشد، و كوچكتر وحقير تر از آنم كه بخواهم راهنماي او باشم. پس جوابگوي مسئلت و در خواست ايشان باشيد ومارا نااميد برمگردانيد. بعد از اين مراسم برخواسته وبه منزل برگشتم.بعد ازآمدن به منزل اسباب خواب را نموده و بجاي آوردن مقدمات آن خوابيدم. چند ساعت از استراحت شبانه گذشته آن وجود عظيم‌الشأن وقطب‌عالم امكان حضرت بقيه‌الله روحي فداء در خوابم آمد و جريان را به ايشان بيان نمودم،ايشان در جوابم به لحن پدري مهربان ودلسوزانه گفتند: باو بگو كه رابطه‌اش با ما چگونه است؟ بعد از ملاقات با آن حضرت برخواسته وشكر وحمد الهي را به جاي آورده و به شكرانة اين تفضل و عنايت سورة انا انزلنا را قرائت نمودم. اللهم مالك الملك تؤتي الملك من تشاء و تنزع الملك ميّن تشاء وتعزّ من تشاء تزل من تشاء بيدك‌الخير انّك علي كلّ شيُ قدير.                     


برچسب‌ها: سیدرضا پورموسوی, شهید سید رضا پورموسوی, امام زمان, عج, شهیدی که امام زمان را درخواب وبیداری دید
جمعه بیستم دی 1392 .:. 0:31 .:. بيدار

فقـــر ایـنـه کــه...

 فقر اینه که کلید حل مشکلاتمون رو  توی مذاکرات ۱+۵ ببینیم  اما ۱+۵ اصلی رو که همون ۵تن آل عبا+ حضرت مهدی (عج) هست رو به کلی فراموش کرده باشیم!!!!

فقر اینه که بعد از تحریم مجددمون بعد از توافق ژنو بازم به ارتباط با آمریکا خوش بین باشیم!!!!

فقر اینه که بعضی ها اینقدر اعتدال اعتدال بکنند که  دیگه رنگ و بویی از عدالت نمونه….

فقر اینه کهافراد فقیر زیادی تو جامعه باشن و  من و تو هر شب کلی اصراف کنیم و پسمونده های غذامونو بریزیم بیرون

فقراینه که ۲ تا النگوی طلا  توی دستت باشه و ۲ تا دندون خراب توی دهنت ...
فقر اینه که رژ لبت زودتر از نخ دندونت تموم بشه…..

فقر اینه که ۶ بار مکه رفته باشی و هنوز یك بار تفسیر قرآن رو نخونده باشی....

فقر اینه که چندتا مسجد ساخته باشی ولی بذاری بچه یتیم شب رو شکم گرسنه رو خاک بذاره...
فقر اینه که فاصله لباس خریدن‌هات از فاصله مسواک خریدن‌هات کمتر باشی
فقر اینه که توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونهای اروپا تعریف کنی…..

فقراینه که وقتی یه خانم باحجاب اومد در مغازت بهش بی محلی کنی و تحولیش نگیری، ولی وقتی یه دختر بد حجابه هزار قلم آرایش اومد ازت خرید کنه براش جون بدی...

فقر اینه که ساعت 5صبح از خواب بیدار بشی تا آرایش کنی که بیای بیرون ولی نمازتو نخونی....

فقر اینه که بری به اسم بچت ماهواره بگیری و صب تاشب فیلمای آنچنانی ببینی ولی نفهمی که داری بچتو و زندگیتو نابود میکنی...

فقر اینه که برای رفتن و سرزدن به فیس بوکت جون بدی ولی ندونی اونیکه حامی مالی فیس بوکه به بچه هاش اجازه ثبت صفحه تو فیسبوک رو نمیده....

فقر اینه که شاه بیت خلقت. منتظر آدم شدنمون باشه و ما خودمون رو منتظر ظهورش بدونیم و مرتب بگیم اللهم عجل لولیک الفرج،بعدش شمار گناهامون هر روز دل نازنین شو برنجونه ……..

 


برچسب‌ها: فقر
دوشنبه شانزدهم دی 1392 .:. 19:40 .:. بيدار

زیارت جامـعـه کبیره در سیــره عارف شهیــد سید رضا پورموسـوی

*************************

در اين احوال متوجه شدم كه به حالت دوزانو در برابر آقا و سرور و مولاي بزرگواري با قامتي رشيد و ديبائي لطيف و درخشان بر تن در برابرش نشسته‌ام و تعدادي با لباس ساده نظامي كه سه نفر سمت راست آن بزرگوار و سه نفر سمت چپ برگرد آن حضرت..........

************************



توضیحات:

-این نوشتار برگرفته از دستنوشته های شهید قبل از شهادتشان است که البته بعد از شهادت این بزرگوار انتشاریافت..

-ان شاء الله در هر پست یک تشرف شهید رو به محضر ولی امر(عج) را براتون میذارم...



هــدف شهیــد از نوشتن تشرفاتــش:

هدف از اينكه اين مسائل را مشتاق به نگارشتن باشم اين بود كه اين امور را از بيم اينكه ريا نباشد ، يا  سبب دري براي غفلت و مشغول شدن به خود يا جلوگيري از عجب و فخر فروشي نباشد، قصد نداشتم بركاغذ به مرحله ديدار سازم، امّا در اين حين كسي مرا سر زنش نمود و توبيخ كرد كه اگر ننوسي ظلم به آيندگان نموده‌اي. با توجه باين تشر باز با خود گفتم: تا امام زمان عج الله‌فرجه كه مورد عنايت او گشته‌ام  تأييد نفرمايد آشكار نمي‌سازم. تا اينكه آن كسي كه از براي من واسطه گشته براي سيد من ، و سلطان نصير است گفت: كه برگوي و بر صحيفه نگاره دار تا سبب خيرات و بركات گرد

و تا زمانيكه ديگران از آنبهره‌مند گردند براي تو خيرات و بركات در لوح الهي نگارش سازند . و اين توصيه در تاريخ 7/ 7/ 1366 بعد از نماز مغرب وعشاء در مسجد و در روضه حضرت اباعبدالله الحسين عليه اسلام بر من امر مي‌گرديد.

 

آشنایی  وارتباط شهیــدبا زیارت جامعه کبیره:

در سال 63 در منطقة پاسگاه زيد عراق بوديم که از يكي از برادران شنيدم كه يكي از دوستان از خصوصيات ايشان اهتمام و توجه خاص داشتن به زيارت جامعة كبيره مي‌باشد و اين امر ذهن مرا تا مدتها بخويش مشغول ساخته بود كه سر اين زيارت چه مي‌باشد؟

تصميم گرفتم ، با توجه به اينكه گفته بودند كه در طول هفته نامة اعمال شيعيان دوباره به حضرت ولي عصر روحي فداه عرضه مي‌گردد ، برنامة خواندن زيارت جامعه را در شب سه شنبه كه نيمه هفته مي‌بود بخوانم . مدتهاي مديدي آنرا جهت توسل به خود حضرت خواندم و بعد از گذشت دوراني مقرر بدين شد كه هر شب سه شنبه به نيت توسل و عرض ارادت به يكي از چهارده معصوم برگزارش سازم .

اولیــــن تشـــرف شهیــد:

يك شب، كه شب سه شنبه بود با برادران ديده باني توپخانه ل7 نشسته بوديم و با هم حرف و سخن بر زبان جاري مي‌ساختيم و چاي مي‌نوشيديم . بعد از مدتي جلوس و همنشيني برادران بر خاسته و هر كس اسباب خفتن را معيا نمود و خوابيد . طبق قرار هميشه بلند شدم و رفتم وضو ساختم و آمدم بر روي پتويي كه جهت خفتن افكنده بودم نشستم . از امام زمان سلام الله عليه عذر خواهي و ندامت و طلب عفو از تأخير انجام زيارت را نمودم ، كه ببخشيد تا اين وقت طولش دادم ، زيرا سزاوار نبود و از ادب بدور بود كه با اين برادران اينگونه رفتار نمايم و از ميان جمعشان برخيزم بعد از اين سخنان كه با حضرت در ميان گذشتم ، صد تكبير مقدمة زيارت را گفتم يك لحظه احساس كردم چشمهايم بسته گرديد و در حالت بيداري احساس كردم پرده‌اي كنار زده شد . در اين احوال متوجه شدم كه به حالت دوزانو در برابر آقا و سرور و مولاي بزرگواري با قامتي رشيق و ديبائي لطيف و درخشان و بر تن در برابرش نشسته‌ام و تعدادي با لباس ساده نظامي كه سه نفر سمت راست آن بزرگوار و سه نفر سمت چپ برگرد آن حضرت به حالت دوزانو نشسته بودند كه آن سيّد جابل القدر به من خطاب نمود كه: سيّد ناراحت نشو ، همين كساني كه تو با آنان همنشين مي‌باشي من هم با تعدادي از ايشان همنشين مي‌باشم ، بعد از گفتاري چند با آن عزيزجان متوجه شدم كه سيّد ما و مولاي ما و امام ما حضرت حجه بن الحسن العسكري روحي و ارواح العالمين لتراب مقدمه فدا است . بعد از چند لحظه ديدم پرده جلو آمد و چشمهايم باز گرديد. با حالت تضرع و ابتهال و زاري و گريان در حالي كه قابل وصف برايم نبود و در پوست خويش نمي‌گنجيدم زيارت جامعه را خواندم .

 saed2.jpg

منتظر تشرفات بعدی شهید باشید.........


برچسب‌ها: سیدرضا پورموسوی, شهید سید رضا پورموسوی, امام زمان, عج, شهیدی که امام زمان را درخواب وبیداری دید
پنجشنبه دوازدهم دی 1392 .:. 12:40 .:. بيدار

" 9 دی 88 چهار راه شریعتی دزفول"


باز خوانی  فرمایشات مقام معظم رهبری در رسای 9 دی.....

مطمئن باشيد كه روز نهـــم دي هم در تاريخ ماند، اين هم يك روز متمايزي شد. شايد به يك معنا بشود گفت كه در شرايط كنوني - كه شرايط غبارآلودگيِ فضا است - اين حركت مردم اهميت مضاعفي داشت، كار بزرگي بود. هرچه انسان در اطراف اين قضايا فكر مي‏كند، دست خداي متعال را، دست قدرت را، روح ولايت را، روح حسين‏بن‏علي(ع) را مي‏بيند. اين كارها كارهايي نيست كه با اراده امثال ما انجام بگيرد، اين كار خدا است، اين دست قدرت الهي است.

همانگونه كه در ابتداي انقلاب، محرم به كمك اين مردم آمد و امام خميني(ره) فرمود: خون بر شمشير پيروز است، در قضاياي 9 دي هم، عاشورا به كمك ملت آمد و حماسه بزرگ و ماندگاري را خلق كرد......

خاطـــرات.............

یادش بخیر سال 88 از قبل از انتخابات گرفته تا بعد از اون  و تا 22 بهمن 88.....

بارها دوستان ازم خواستن تا خاطراتم رو از اون روزهای به یاد ماندنی ریزشها و رویشها ، سیاهه کنم ولی هر بار به دلیلی وقتش نشد.....

بعضی وقتا زمان نبود، بعضی وقتها حوصله و بعضی وقتها هم وقت نوشتن که می شد بغض غمها و جفاهای وارد آمده بر دل امام زمان(عج) و رهبر مظلوممان سید علی(حفظه الله).....

واقعا که یادش بخیر....

بعد از انتخابات غم مظلومیت و جفا به رای 40میلیونی نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران شهید شدن بچه های بسیج دراغتشاشات ایادی نفاق و استکبار(البته بجز اون افرادی که فریب خورده بودن و صرفا به تحریک دیگران اومده بودن)غم توهین به خط امام (ره) در روز قدس 88 ،غم پاره نمودن عکس امام ورهبری به رغم مدعی بودن و انحصار خط امام در16 آذر 88، وبالاخره غم توهین به اعتقادات مذهبی مردم کشورم و کف و سوت و هلهله در عاشورای حسین مظلوم و یاران باوفایش......

بگذریم ....

یادم میاد 16 آذر 88 وقتی که تعدادی از اندک آشوبگران شعار(یا حسین یا میرحسین) سر میدادند به یکی از دوستانم گفتم  که همین حسین(ع) ایشالله میزنه تو کمرشون؛ شوخی شوخی با امام حسین(ع) هم شوخی و بالاتر  از اون توهین!!!..............

خدا رو شکر ملت عاشورایی ما که بصیرت در هر زمان جزیی از ترکیبات خونشان بوده، سر بزنگاههای تاریخی خودشون رو به قافله رسوندن و در 9دی ماه 88 هم با حضور حماسی خودشون دل امام زمان(عج) و امام خامنه ای رو شاد کردن...

دزفـــول هم اون روز سراپا شور بود و شعف خدا رو شکر شرمنده شهـــدای شهرمون نشدیم...

شرمنده سردار شهیـــــد سید جمشید صفویان و بهمن درولی و دیگر ستاره های شهرم.................

 


برچسب‌ها: 9دی ماه, 9دی, 9دی دزفول, سبحان داودی زاده, شهدای دزفول
جمعه ششم دی 1392 .:. 14:4 .:. بيدار


اين دژ هــرگــز گشوده نخواهد شد (دزفـــول)

دزفــول نمادي از مقاومت مردم ايران مي­شود. و افتخاري براي هر كس كه از ولايت دم مي‌زند طوري كه آن جوان دزفــولي به خنده بگويد: «خمپاره كه زدند ناشكري كرديم، شد گلوله توپ. قدر توپ را ندانستيم، شد موشك سه متري، از سه متري هم به شش­متر و از آن هم به نه متري و دوازده متري. برويم خدا را شكر كنيم تا پانزده و بيست متري نرسيده!» و راست مي­گفت؛ دزفــول انواع بمباران­ها را تجربه كرده بود. و گاهي مردم به شوخي مي‌گفتند اين بعثي‌ها عجب خري هستند موشك‌هاي دوازده متري را مي‌زنند كوچة سه‌متري.

موشك به خانه­هاي انتهاي يك كوچه اصابت كرده بود. كوچه باريك بود و بولدوزر نمي­توانست برود زير آوار مانده­ها را نجات بدهد. پيرمردي فرياد زد: «خب خانه­هاي ما را خراب كنيد تا كوچه باز بشود.»

دزفــول براي خودش شده بود خط مقدم جبهه. اصلاً جبهه شهري، خطرناك­تر بود. نه دشمن را مي­ديدي و نه مي‌توانستي او را نشانه بگيري. فقط مي­توانستي شهرت را ول كني و بروي يا بماني و صبر كني! و مردم دزفـــول ماندند و حماسه آفريدند. در شهر ماندند و حكايت اين ماندن و استوار ماندن، در اين چند خط نگنجيد. در هيچ كتابي هم نمي­گنجد، فقط وقتي به دروازة شهر رسيدي به چشم ديگري به اين مردم بنگر و وقتي از آن خارج شدي يقين بدان اگر روزي از روزها عده‌اي خواستند دروازة ايران را بگشايند به بركت اهل‌بيت عليهم‌السلام از اين دژ نخواهند گذشت.

به مردم شهر خبر رسيد كه خود را براي نبرد شهري آماده كنند. در همين زمان در خرمشهر نبرد كوچه به كوچه ادامه داشت و مدافعان با آخرين توان مانع از ورود دشمن به شهر شده بودند. احتمال مي‌رفت كه دشمن به دزفول و انديمشك هم برسد. مردم با وجود داغ سنگيني كه از شهداي موشكي (70 نفر شهيد و 300 نفر مجروح )"حمله موشکی به محله چولیان"ديده بودند و شهر را يك پارچه عزادار بود، به اين فكر مي‌كردند كه تانك‌هاي دشمن ممكن است به خيابان ها و كوچه‌هاي شهر حمله كنند، به فكر ساختن كوكتل مولوتف و جنگ شهري و تن به تن افتادند و شهر را سنگربندي كردند و بصورت يك دژ و شهر جنگي و نظامي درآوردند و كل شهر را با مانع‌بندي آماده نبردي سنگين و سرنوشت‌ساز قرار دادند و از زيرزمين‌هاي دزفـــول جهت اسكان زنان و فرزندان و سالخوردگان استفاده كردند و همگي بصورت مسلحانه به پيشواز دشمن در چهار راه انديمشك كرخه حركت كردند تا جلوي پيشروي دشمن را بگيرند و دمار از روزگار دشمن دربياورند

شهید آباد دزفول

13681823413


برچسب‌ها: دزفول, دزفیل, سرداران شهید دزفول, شهدای دزفول, دزفول و دفاع مقدس
سه شنبه سوم دی 1392 .:. 22:24 .:. بيدار

چــه بســیار چفیــه هـــا...

کــه ســـرخ شــدنــد.....

تـا چــــادری خاکـــی نگــــردد......

شهیـــد حسین بیــدخ: خواهـــرم! حجـاب تو سنگري آغشته به خــــونــ من است، مي دانم بالاتر از آن هستي که سفارش به پوشش وحجابت کنم، ولي بدان تفنگي که در دست من است، چادري است که بر سر توست، اگر ميل به سلاحم داري چــادرت را سلاحم بــدان.


برچسب‌ها: حجاب, چادر خاکی, سبحان داودی زاده, نصرا, شهدای دزفول
سه شنبه نوزدهم آذر 1392 .:. 21:25 .:. بيدار
درباره وبلاگ

سلام دوستان.سبحان داودی زاده هستم .دراینجا فقط از خودم می نویسم و افكار خودم روتوي وب ميارم.انشاءالله كه از عدالت عدول نكنن.
لوگوی دوستان
<------- 120x60 ------->


شهدای کازرون ثامن تم ستارگان هدایت بچه های آسمانی محل لوگوی شما